دوازده سال از عمر من و فریبا مي گذشت. بک روز به تقليد از يک برنامه تلويزيوني تکه کاغذي به او دادم و گفتم : فريبا بيا کاغذ را براي يک دوستي ابدي با خون خود مهر و امضا کنيم او نيز پذيرفت . آن روز عصر وقتي اين کاغذ به دست عمه ام افتاد قيافه غم زده اي به خودش گرفت و گقت : ابن مزخرفات چيست که نوشته ايد ؟
مثل يک خروس جنگي تکه کاغذ ميثاقمان را از دست عمه ام ربودم و براي اولين بار در مقابل او ايستادم و گفتم: اين کاغذ مال من است. شما حق نداشتيد به آن دست بزنيد . عمه ام تبسمي بر لب راند و گفت : بسيار خوب اما بدان يک دوستي خالص با چند قطره خون روي کاغذ محکم نمي شود بلکه ابن صداقت ماست که دوستي ها را به وجود مي اورد ... .
اتفاقا من خيلي خوشحالم که تو يک دوست و همبازي براي خودت انتخاب کرده اي زيرا من نميتوانم مصاحب خوبي براي تو باشم . عمه ام راست مي گفت . تا قبل از اشنايي با فريبا من دوست و همبازي نداشتم . شايد هم اين دير جوشي تقصير خودم بود مادرم بعد از به دنيا آوردن من براي هميشه جشم از دنيا بست پدرم مرا نزد مادرش گذاشت و خودش گم شد .
پنج ساله بودم که مادربزگم مرد و من به خانه عمه ام رفتم . عمه ام در آن شهرستان جنوبي معلم بود . ضمنآ بک مغازه لوازم التحرير فروشي هم داشت و چون من دختر ترسو و کم جراتي بار آمده بودم ، هميشه مثل سايه در پي و پناه عمه ام حرکت مي کردم . اما از وقتي با فريبا آشنا شدم کم کم از عمه ام فاصله گرفتم . پدر و مادر فريبا براي مدتي در شهر ما يک ماموريت اداري داشتند و فريبا در مدرسه کنار من مينشست او بر خلاف من که گيسواني سياه و پوستي گندمگون داشتم , از طرف بچه ها به سفيد برفي لقب گرفته بود زيرا پوستي سفيد و شيري رنگ و گيسواني طلايي داشت . دوستي ما آنقدر محکم بود که تا وقت خواب از هم جدا نمي شديم در اين ميان فرزاد رقيب من بود . از آنجا که خانشان در کنار خانه فريبا قرار داشت و دو سال هم از ما بزرگتر بود , با اجازه پدر و مادر فريبا هم مراقب او بود و هم آموزگارش... من هميشه از اينکه فرزاد جاي مرا در قلب تنها دوستم بگيرد وحشت داشتم . اما با رفتن فرزادو خانواده اش به يک شهر ديگر خيالم براي هميشه از وجود رقيب آسوده شد.
با بزرگ شدن من و فريبا , دوستي ما مستحکم تر شد طوري که کوچکترين کاري را از يک ديگر مخفي نمي کرديم . بعد از آن که ديپلم خود را گرفتيم، چون در شهر ما دانشکده وجود نداشت من به مغازه عمه ام رفتم و پدر و مادر فريبا از شهر ما منتقل شدند تا فريبا در يک شهر بزرگ بتواند به تحصيلاتش ادامه بدهد . اما يک سال بعد در شهر ما نيز يک دانشکده تاسيس شد و من هم توانستم به تحصيلاتم ادامه بدهم . چند ماه بعد در حالي که در دانشکده با عجله از چند پله پايين مي آمدم ناگهان بين من و پسري که شتابان از پله ها بالا ميرفت برخوردي روي داد و کتابهايم روي زمين پخش شد و هر يک از ما به گوشه اي افتاديم .
اما وقتي آن جوان کتاب هايم را جمع کرد و به طرف من آمد تا معذرت خواهي کند ، هر دو يکه خورديم . زيرا بعد از پنج سال , من فرزاد را در مقابل خود ديدم و او نيز از ديدن من يکه خورد . لحظاتي چند به سکوت گذشت و سپس فرزاد که زودتر از من بر خودش مسلط شده بود گفت : لعيا چقدر بزرگ شده اي ! هميشه فکر ميکردم همان اندازه خواهي ماند .
از استد لالش خندم گرفت و گفتم : مثل اينکه خودت بزرگ نشده اي ... خوب معلومه هر بچه اي بالاخره جوان و هر جواني پير خواهد شد . فرزاد خنديد و گفت : حال عمه خانم چطوره ؟ آيا هنوز هم مغازه اش را دارد ؟ البته اما فعلا من روزها در مغازه هستم و عمه عصر ها به مغازه مي آيد .
بعضي از روزها هم شاگرد خصوصي دارد , چون دو سال است که بازنشسته شده است .
آن روز من و فرزاد تا مقابل مغازه با هم گل گفتيم و گل شنيديم . فرزاد در بين راه از من درباره فريبا سوال کرد , کجاست ,چه ميکند و ... آيا در همان شهر است و يا ؟ ... من هم براي فرزاد گفتم فريبا در شيراز زندگي ميکند . دانشجو است و هنوز هم ازدواج نکرده و مدام به وسيله نامه و تلفن از حال يکديگر خبر ميگيريم .
آن روز فرزاد به ديدن عمه ام آمد و او به من گفت که ليسانس خود را گرفته است و چون در رشته الکترونيک فارغ تحصيل شده است , به زادگاه خود بازگشته و پدرش توانسته براي او کاري پيدا کندو قصد دارد يک مغازه هم براي تعمير وسايل الکترونيکي باز کند و ... .
عمه ام بلافاصله مغازه کنار خود را که مدتها بود خالي مانده و تبديل به انبار وسايل عمه ام شده بود با شرايطي سهل و آسان به وي پيشنهاد کرد و از چند روز بعد فرزاد با کمک من و عمه ام , در مغازه مشغول به کار شد و در اندک مدتي کارش رونق پيدا کرد , زيرا در شهر ما تعمير کار دوره ديده و متخصص وجود نداشت و دو سه نفر تعمير کار تجربي بيشتر نداشتيم .
مهمتر از آن فرزاد هم مودب و وقت شناس بود و هم با مشتريان خود رفتاري دوستانه داشت . ازآن به بعد مدام فرزاد را ملاقات ميکردم , زيرا بعد از ظهر در دانشگاه کار ميکرد و قبل از ظهر نيز سرگرم کار در مغازه بود . فرزاد در عين کار توضيحاتي هم درباره تعمير راديو , ظبط , تلويزيون و ويديو به من مي داد و من هم با دقت به راهنمايي هاي او توجه نشان مي دادم . زيرا هم به اينگونه کارها علاقه داشتم و هم به فرزاد علاقه مند شده بودم . اگر چه فرزاد هيچ وقت از علاقه اش به من سخني بر زبان نياورده بود , اما تمام همسايگان ما حدس مي زدند که به زودي خبر ازدواج ما را خواهند شنيد . زيرا بعد از ظهرها با هم به دانشکده مي رفتيم و شبها تا مرا به خانه نمي رساند خودش به طرف خانه شان نمي رفت . يک هفته به عيد نوروز مانده بود نامه اي از فريبا به دستم رسيد . در نامهاش نوشته قرار است به زودي همراه پدر و مادرم براي ديدار از پدر بزرگ و مادر بزرگ به شهرتان بياييم اگر چه از اين موضوع خيلي خوشحال شدم اما بي اختيار احساس وحشت کردم . چون فريبا به مراتب زيباتر از من بود و خويشاوندي دوري هم با فرزاد داشت . با اين احساسات متضاد , خودم را آماده ديدار از تنها دوست دوران دبيرستان و تمام زندگي ام کردم , اما به فرزاد در اين باره حرفي نزدم .
درست در شب عيد که مطابق يک سنت قديمي همه اهالي شهر ابتدا به گورستان مي روند و به اموات خود سر مي زنند و به ديدار سادات و بزرگان خانواده خود مي شتابند, فريبا و خانواده اش وارد شهرمان شدند و در گورستان با يکديگر روبرو شديم . آنقدر از ديدن يکديگر خوشحال شديم که بي توجه به حضور مردم به طرف هم دويديم و در آغوش هم فرو رفتيم . فريبا به راستي دوست داشتني شده بود .آنقدر زيبا و برازنده بود که به مثل الماس مي درخشيد .
وقتي تب ديدار ناگهاني ما در هم شکست , متوجه فرزاد شدم که مثل مجسمه در چند قدمي ما ايستاده است , خواستم آن دو را به هم معرفي کنم که فرزاد پيشدستي کرد و گفت : خوشبختانه احتياج به معرفي نيست , چون من و فريبا خانم از قديم با يکديگر آشنا بوده ايم , البته اگر ايشان هنوز بنده را به ياد داشته باشند .
نمي دانم در لحن فرزاد چه بود که از شنيدنش به خود لرزيدم و عقب نشيني کردم و به حالت قهر به عمه ام پيوستم . اما آن دو بدون توجه به حالت من با يکديگر گرم گرفتند و فرزاد همراه فريبا به طرف افراد خانواده او رفت ... و ديگر آنها را در بين جمع نيافتم .
تا روز سيزدهم فروردين , يکي دو بار بيشتر فرزاد و فريبا را نديدم , در حالي که اميدوار بودم روزي يک بار آن دو را ببينم . روز سيزده به در , توي باغ سردار علي خان تنگستاني در حالي که به اتفاق عمه ام زير درخت کهنسالي نشسته بوديم , فريبا به ديدنم آمد . مرا در آغوش کشيد و بوسيد و پس از آن مرا وادار کرد ديدني هاي باغ را به او نشان بدهم .در بين راه بي مقدمه به من گفت : لعيا جان , آيا تو واقعا فرزاد را دوست داري ؟
يکه خوردم و در حالي که سعي مي کردم به صورت او نگاه نکنم , گفتم : متوجه منظورت نشدم , چرا اين سوال پيش کشيدي ؟
- آخر... او... از من خواستگاري کرده است ...
- چه مانعي دارد ؟
-من هنوز به او جواب نداده ام ... چون فکر مي کردم ... تو به او علاقه مند هستي و...
- اشتباه ميکني ... وانگهي عشق بايد دو طرفه باشد . او تا کنون اظهار علاقه به من نکرده است ... نه ... از نظر من اصلا مشکلی نيست که او با تو ازدواج کند ...
آن روز و آن شب با همه تلخي اش گذشت و يک هفته بعد خبر نامزدي آنها را شنيدم و اين که قرار است يک ماه ديگر ازدواج کنند . حس ميکردم هيچ چيز براي من مهم نيست , چون بهترين دوست و مرد مورد علاقه ام را با هم از دست داده بودم .
يک ماه بعد , آنها با يکديگر ازدواج کردند و باشروع تعطيلات دانشگاهي , فريبا مجددا به شهر ما آمد وبا فرزاد خانه اي اجاره کرده , زندگي مشترکشان را شروع کردند . من سعي مي کردم کمتر به ديدن فريبا بروم و رفت آمدم را به مغازه فرزاد قطع کردم و مجددا در لاک خود فرو رفتم .
عمه ام شاهد دگرگوني هاي روحي من بود , اما سعي ميکرد کمتر در اين باره با من صحبت کند تا به مرور زمان زخمهايي که بر قلب و روحم نشسته بود , التيام يابد ... يک روز مادر فريبا به خانه ما آمد و ضمن حرفهايش از من گلايه کرد که چرا يکباره ترک دوستم را کرده ام و از من خواهش کرد او را تنها نگذارم و با کنايه به من فهماند که فريبا مشکلاتي دارد که مانع از خوشبختي او شده است . کنجکاوي وادارم کرد تا عصر همان روز به ديدن فريبا بروم . وقتي در را باز کرد , از خوشحالي فرياد کشيد و مرا در آغوش گرفت و به داخل منزل برد . اما مثل هميشه سرحال و شاد نبود . چهره اش رنگ پريده وچشمانش قرمز بود . مثل آن بود که قبل از آمدن من , چند ساعت گريه کرده است . صداي فرزاد را از زير زمين خانه شنيدم که مرا به نام صدا مي کرد . وقتي که به ديدن او رفتم , ديدم که زير زمين خانه را تبديل به کارگاه کرده است . او از من خواست تا کمي کمکش کنم و در ضمن سخنانش به من گفت که فريبا مثل من علاقه اي به کارهاي او نشان نميدهد .
در حالي که به وي کمک مي کردم و قطعاتي را که نام مي برد به دستش مي دادم , در دلم گفتم : تقصير خودت است که با من ازدواج نکردي , اگر با من ازدواج کرده بودي براي تو همکار خوبي ميشدم .
از بين صحبت هاي آن دو متوجه شدم فرزاد مقداري بدهي بالا آورده است . به همين سبب از فريبا خواسته است براي مدت يک سال خانه را تخليه کنند و به خانه پدر مادرش بروند تا او بتواند بدهي هايش را بپردازد , اما فريبا حاضر به اين کار نشده است ...
شب هنگام وقتي با خوشحالي موضوع اختلاف آنها را براي عمه ام حکايت مي کردم و از خودخواهاي فريبا سخن مي گفتم عمه ام حرف مرا قطع کرد و به من هشدار داد که در زندگي آنها دخالت نکنم . آنها صلاح کارشان را بهتر مي دانند . من با حالتي خشم آلود به بستر رفتم . اما صبح با زنگ تلفن فريبا از خواب بيدار شدم . در حالي که گريه مي کرد از من خواهش کرد بي معطلي به ديدارش بروم .
وقتي سراسيمه خودم را به آنجا رساندم , فريبا بعد از گريه طولاني گفت : من در آينده مادر خواهم شد . اما هنوز فرزاد از اين موضوع بي خبراست . زيرا او با تمام توانش تلاش مي کند تا مغازه اي در حوالي دانشگاه تهيه کند و به خاطر همين موضوع رفتارش با من تغيير کرده است . در چنين شرايطي , تنها راه نجات او و من با اين همه بدهکاري که داريم , از بين بردن بچه و جدايي مان از يکديگر است . در اين ميان تنها کسي که مي تواند به من کمک کند تو هستي ...
در نهايت خود خواهي , قول دادم کسي را پيدا کنم که بتواند بچه را از بين ببرد و به خاطر جدايي آنها حاضر شدم تمام پس اندازم را در اختيارفريبا بگذارم . دو روز بعد در حالي که نشاني يک پرستار را که به طور مخفيانه اقدام به اين کار نا پسند مي کرد , روي يک تکه کاغذ نوشتم و به ديدن فريبا رفتم .
بايد اعتراف کنم وقتي کاغذ و پولهايم را به وي دادم ناگهان پشيمان شدم و سخنان عمه ام را به ياد آوردم که از من خواسته بود در زندگي آنها دخالت نکنم . اما به رغم اصرارم , فريبا لباسش را پوشيده , عازم بيرون بود که ناگهان فرزاد را چون پلنگي زخم خورده سر راه خود يافتيم . او سد راه ما شد ودر حالي که با نگاهي نفرتبار به من نگاه ميکرد ؛ به فريبا که از ورود بي موقع او به خانه و اينکه حرفهاي ما را شنيده و مات و مبهوت بود گفت : با هزار شور و شوق به خانه آمده بودم تا مژده خريد مغازه و پرداخت بدهي هايمان را به تو بدهم و بگويم ديگر لزومي به تخليه خانه نداريم . زيرا مسيولين دانشگاه با وام درخواستي من موافقت کرده اند و دو کارخانه سرشناس سازنده لوازم صوتي - تصويري نيز نمايندگي خود را به من داده اند , اما وقتي متوجه شدم تو و اين دوست به ظاهر مهربانت قصد داريد خون فرزند بي گناه مرا بر زمين بريزيد و نزديک بود دستم را به خون شما آلوده کنم .
سپس فرزاد از سر راه من کنار رفت و گفت : اميدوارم از اين پس در قالب دوست , کمر به دشمني با من و همسر عزيزم نبندي ... و اميدوارم از اين پس هرگز تو را در اين خانه نبينم .
با چشمان گريان خانه آنها را ترک کردم و تا يک سال بعد که آنها براي عذر خواهي همراه کودک خردسالشان به خانه ام آمدند , از شدت خجالت به ديدن آنها نرفتم ... .
امروز که سالها از آن روز شوم مي گذرد , خودم دو فرزند دارم . ما با فريبا و فرزاد در يک خانه دو طبقه زندگي مي کنيم و همسرم نيز يکي از دوستان فرزاد و شريک او است . هر وقت نگاهم به روشنک مي افتد که با بچه من بازي ميکند , از خجالت آب مي شوم و خدا را شکر مي کنم که با رسيدن به موقع فرزاد , آن حادثه وحشتناک رخ نداد.
+ نوشته شده توسط الهام در جمعه یازدهم فروردین 1385 و ساعت
9:8 |