تبليغاتX
دختر دریایی

سلامممممممممممممممممممممممممم

خوبین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟سلامتین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چه خبرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

باور کنید سرم خیلی خیلی شلوغه...........................

خلاصه ببخشید.............................

خیلی ها گله کرده بودن که وقتی آپ میکنی چرا به همه خبر نمیدی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دوستان باور کنید  ٬ به خدا٬ سرم شلوغه

ولی اگه تند تند نظرای شما رو ببینم ...... زود زود سر میزنم ٬٬٬٬٬٬٬٬٬ باور کنید

خوب دیگه اینم مو به موی زندگی آقا بهرام گل:

زندگی شخصی :

 

بهرام رادان دارای 1خواهر به نام (الهام) و 1برادر به نام (شهرام) است که هر دو در آمریکا زندگی می کنند و از بهرام بزرگتر هستند. خواهرش 40 سال و برادرش 33 سال سن دارند . خواهرش وقتی ازدواج کرد به آمریکا رفت ولی برادرش در جوانی به آمریکا رفت و هنوز هم مجرد است. بهرام هم در 15 سالگی به مدت یک سال به آمریکا رفت ولی نتوانست آنجا بماند و تصمیم به بازگشت گرفت. چون به ایران علاقه ی بیشتری داشت.

خواهرش دارای 2فرزند پسر به نامهای امین و ایمان است و در لس آنجلس زندگی می کنند.

پدر و مادر بهرام رادان افراد تحصیل کرده و بسیار با شخصیت هستند. نام پدر بهرام رادان, رضا رادان است که وکیل پایه اول دادگستری هستند.

خانه ی بهرام همانطور که می دانید واقع در زعفرانیه است و به صورت مستقل زندگی می کند. خانه ی وی 2 طبقه و به صورت ویلایی خیلی شیک است.

ماشین وی تا قبل از عید امسال 206 بود! او 206 را فروخت و همانطور که من شنیدم, میگویند که حدود یک ماه پیش Audi گرفتند.

بهرام عاشق سفر است و دوست دارد که همیشه از همه جای دنیا دیدن کند. وی پارسال به مدت حدودا یک ماه از 1مرداد به اسپانیا رفت و در تاریخ دوشنبه 27مرداد ساعت 9شب به ایران آمد و در تاریخ 6شهریور برای جشنواره ی تورنتوبا عوامل فیلم گیلانه به کانادا رفتند و در آنجا مقداری از فیلم خون بازی سکانس بازی بهرام را در آنجا فیلمبرداری کردند و سپس در تاریخ 25شهریور به ایران آمدند ولی چون به جشنواره ی آنتالیا هم دعوت شده بودند, همه ی عوامل دوباره در تاریخ 28 شهریور گرد هم آمدند و راهی ترکیه شدند.

بهرام در تاریخ 23 خرداد سال 85 به مدت یک هفته به دبی رفت. وی در تاریخ 1 تیر 85 قصد سفر به آمریکا را کرد و تصمیم گرفت که تا اواسط شهریور در آمریکا بماند و به استراحت و رسیدگی به نظرات بپردازد.

بهرام تنها کسی در بازیگران ایرانی است که مدیربرنامه دارد. مدیر برنامه ی بهرام , علیرضا باذل است که این دو در دانشگاه باهم آشنا شدند. باذل بسیار در کار مدیریت وارد است و همیشه به بهرام کمک می کند. بهرام اصلا اهل دوست بازی نیست و سعی می کند که همیشه سرش در کار خودش باشد! حتی دوستان سینمایی خیلی خیلی محدودی دارد. خودش می گفت که در روزهای تعطیل اکثر اوقات در خانه می مونم و فیلم می بینم و سعی می کنم اگر هم میرم بیرون جاهای شلوغ نروم!

بهرام علاوه بر کار سینمایی خود, حدود 1سالی است که در کار تبلیغات گوشی LG فعالیت می کند وبرای قرارداد اولیه ی خود مبلغ 300 هزار دلار که برابر با 280 میلیون تومان است گرفته است. 

اگر می بینید که دیگر خبری از تبلیغ گوشی LG با عکس بهرام نیست, به دلیل این هست که قرارداد آنها با بهرام تمام شده و منتظرند که بهرام از آمریکا برگرده تا دوباره یک قرارداد مفصل تر از دفعه ی قبل با وی ببندند.

قبل از اینکه بهرام به تبلیغات گوشی LG بپردازد, پیشنهادات زیادی برای تبلیغات داشت ولی هیچ کدام را قبول نکرد! تا اینکه شرکت LG به وی پیشنهاد داد و بهرام هم با تحقیقات 6 ماهه ای که انجام داد, سرانجام این پیشنهاد را پذیرفت. 

خصوصیات اخلاقی رادان:

 

بهرام رادان در موقع بیرون آمدن از  خانه بسیار آدم جدّی و سنگین است و اصلا به اصطلاح آدمی نیست که بی جهت شوخی کنه و بزنه زیر خنده! همیشه به هنگام بیرون آمدن از منزل چه در زمستان چه در تابستان چه در فصول دیگر با عینک آفتابی بیرون میایند که زیاد توی چشم نباشد که مردم فکر کنند که داره کلاس میگذاره یا میخواد بگه که مثلا من بهرام رادان هستم و همه به همین دلیل بیان طرفش و ازش امضا بگیرند! نه!در ضمن اصلا خودخواه نیست که بخواد بگه که من با افراد دیگر فرق دارم!چون یکبار توی کوچه با ماشینش با ماشین دیگه طوری روبروی هم قرار میگیرن که راه بسته میشه و یکی باید اوّل بره تا راه باز بشه که آن طرف مقابل رادان رو میشناسه و میگه که اوّل شما بفرمایید ولی رادان میگه خیر شما بزرگتر هستید و مقدم هستید و شما بفرمایید.یعنی میخوام بگم که چون بازیگر هست نمیگه که من با بقیه فرق دارم پس باید من اول باشم! در ضمن همه میگن انقدر آدم سنگین و رنگین و آقاست که حتی ما هیچوقت خنده ی وی را نمی بینیم! تازه همیشه خودشون میگن که( من هیچوقت دوست ندارم به کسی امضا بدم.چون مگه من با مردم عادی چه فرقی میکنم که بخوام امضا بدم و کلاس بگذارم!) { آفرین به این اقتدار}

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط الهام در سه شنبه دهم دی 1387 و ساعت 11:50 |
کابوس بلوتوث هنرمندان ادامه دارد؛
بهرام رادان شکایت می‌کند
بهرام رادان شکایت می‌کند


سینمای ما - «بهرام رادان» در پي ملاقات با رئيس پليس امنيت اخلاقي استان تهران از عامل انتشار بلوتوث‌هاي دروغين شكايت مي‌كند.

كيارش كياني وكيل بهرام رادان، با اشاره به حواشي ايجاد شده پيرامون انتشار يك بلوتوث منتسب به اين بازيگر، گفت: چندي پيش يكسري تصوير ويدئويي با نام بهرام رادان از طريق بلوتوث در گوشي‌هاي تلفن همراه پخش شد و در ادامه اين تصوير در سايت اينترنتي «يوتوب» نيز قرار داده شد.
وي افزود: در اين تصاوير فردي كه به بهرام رادان شباهت داشت در يك مجلس مهماني شبانه مشاهده مي‌شد و اين تصوير به شكل گسترده در سطح شهر پخش شده بود.
وي افزود: با توجه به جعلي بودن تصوير و شرايط ويژه هنرمندان كه پخش چنين تصاويري مي‌تواند به حيثيت حرفه‌اي آنها آسيب بزند، «بهرام رادان» با حساسيت بالايي كه روي چنين مسائلي دارد، تصميم به پيگيري اين قضيه گرفت و در بدو امر، با مراجعه به سردار روزبهاني رئيس پليس امنيت اخلاقي استان تهران اين مسأله را با وي مطرح كرد .ايشان در اين ملاقات دستور پيگيري اين قضيه را صادر نمود و پس از پيگيري ها از طريق نهادهاي مربوطه،جعلي بودن اين بلوتوث ثابت شده و مدارك آن جهت پي‌گيري قضايي بر عليه منتشر كنندگان اين بلوتوث تسليم دادگاه شده است.

وي در گفت‌وگو با فارس، تصريح كرد: بنابراين ما تصميم گرفتيم جهت جلوگيري از وقوع چنين مسائلي در آينده و كنترل اين پديده شوم كه مي‌تواند به حيثيت فردي و اجتماعي هنرمندان ضربه بزند، از پخش كننده اين تصوير و شخصي كه در اين تصوير مشاهده مي‌شود شكايت كنيم كه به زودي اين شكايت آماده شده و تحويل مراجع قضايي خواهد شد.

+ نوشته شده توسط الهام در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 و ساعت 18:35 |
خاطراتم را عقب می زنم  یک سال درست یک سال.۳ مرداد ۱۳۸۶ روزی که من برای اون روز لحظه شماری می کردم .همه چیز خوب پیش رفت تا ظهر .تمام لحظه های مدرسه رو  با یاد اینکه بعدازظهر می رم و سنتوری می بینم سپری کردم ولی وقتی تعطیل شدیم رفتم روزنامه فروشی و با دیدن تیتر روزنامه ها روزنامه فروشی رو سرم خراب شد.آره سنتوری اکران نمی شد.آخه چز؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

به زور خودمو خونه رسوندم تا دو هفته کارم دنبال کردن اخبارش بود. دانلود آنونس و پشت صحنه و....و خودمو با همونا دلخوش کردم .تا اواخر اسفند روزی چند بار می دیدمشون.تا اینکه هفته آخر اسفند فهمیدم سی دی قاچاقش اومده .تموم امیدم از دست رفت .دیگه اکران نمی شه!!!!!!!!!!!!یک هفته تموم دنباله سی دیش گشتم تا اینکه ۲ اسفند دیدمش . واقعا شاهکار بود.هنوزم هر روز می بینش و به این پی می برم که در حقش ظلم شده.......................................................................................

+ نوشته شده توسط الهام در پنجشنبه سوم مرداد 1387 و ساعت 10:13 |


 
 

 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط الهام در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 و ساعت 10:58 |
+ نوشته شده توسط الهام در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 و ساعت 17:8 |
سلام

ایام رادانیه بر شما مبارک

از ۸ اردیبهشت (تولد بهرام)تا ۱۰ اردیبهشت (تولد خودم)

 

+ نوشته شده توسط الهام در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 و ساعت 19:38 |

۱ـ طرح نوسازی زنـهای فرسوده....................قدسی میگیریم هستی تحویل میدهیم!

۲ـ اگه احساس کردی توی قلبت بجای تاپ تاپ صدای اره تیشه میده نترس اون منم دارم تو قلبت برای خودم کلبه می سازم.

۳ـ هرگاه از قلوب بی عاطفه مردم خسته شدی مرا بیاد آور که همیشه به یاد توام
.

۴ـ آتش دوست اگر در دل ما خانه نداشت*عمر بی حاصل ما این همه افسانه نداشت....

۵ـ بیست سئوالی:
جانداره؟-----> بله

تو جیب جا میشه؟-----> نه
آدمه؟-----> شاید
بیریخته؟-----> بله
یعنی میمونه؟-----> اِی همچین
اس ام اس میخونه؟-----> الان بله
تو فکره؟-----> آره تو فکره تلافیه

۶ـ جدیدترین اس ام اس عاشقانه:بنزین نگاهت را برای باک قلبم سهمیه بندی نکن
.

۷ـ ایرانسل جایزه می دهد: به سوال زیر پاسخ دهید: الیاس از طریق کدام طرح ایرانسل با دکتر پژوهان تماس می گیره؟


۸ـ نمی دونم کجا این دل اسیره / همین جور بگذره ترسم بمیره /نفهمیدند دردم را طبیبان / بگین یانگوم بیاد نبضم بگیره

۹ـ شترها چهار دستن
:
1. شترهايي كه در خواب پنبه دانه مي بينن

2. شترهايي كه با بارشون گم مي شن
3. شترهايي كه در خونه ها مي خوابن
4. شترهايي كه اس ام اس مي خونن
تقديم به تنها شترپرنده ي قلبم

۱۰ـ الهی من دورت بگردم ... ولی آخه با کدوم بنزِین؟

۱۱ـ می دونم بیداری، داری ستاره ها رو می شماری. ولی یکیشون کمه، چون داره بهت مسیج می ده. منم خوابم نمی بره، دارم گوسفندها رو می شمارم. ولی یکیشون کمه، چون داره مسیج می خونه
!

۱۲ـ از سرسبزترین نقطه ی قلبم... یونجه نثارت می کنم
.

۱۳ـ شنيدم آدم مهمي شدي... ميري دستشويي مگس ها به احترامت بلند مي شن!


۱۴ـ اگر عاشق شدی در شهر غربت ... سوار خر بشو برگرد ولایت!

۱۵ـ روي فرش دلم جوهري از عشق تو ريخت آمدم پاك كنم عشق تورا بدتر شدخلاصه ريـدي به فرش رفتا!!!

+ نوشته شده توسط الهام در شنبه دوازدهم آبان 1386 و ساعت 18:25 |

اگر بخواهیم سابقه تاریخی مجموعه تلویزیونی جواهری در قصر را برسی کنیم باید به پانصد سال قبل بر گردیم . یعنی زمانی که کشور کره زیر سلطله سلسله جوسون بود و مردان مرد سالار تمام ارکان حکومتی و غیر حکومتی کشور را اداره می کردند . آن زمان زنان اجازه دخالت در امور خارج از خانه را نداشتند. بخش عمده ای از داستان این مجموعه تلویزیونی واقعی و داستان دختری است که با وجود شرایط ذکر شده با عنوان آشپز دربار جایی برای خودش در قصر سلطنتی باز می کند. اما از قصر اخراج می شود ولی سرانجام به پزشکی حاذق تبدیل و به عنوان پزشک مخصوص پادشاه انتخاب می شود . نام این دختر افسانه ای یانگوم است . (البته بعد ها پادشاه کره به او لقب یانگوم کبیر را اهدا می کند).جواهری در قصر داستان فراز و نشبیهای زندگی یانگوم و سر گذشت موفقیت ها و شکست های اوست و تقریبا می توان گفت که یانگوم اوشین مردم کره است البته این مجموعه ۵۴ قسمتی برداشتی آزاد از زندگی یانگوم است و کارگردان و نویسنده آن برای جذاب تر شدن ماجرا بخش هایی را به زندگی او اضافه و قسمت هایی را حذف کردند.

پدر و مادر یانگوم (که از در باران بودند) در دوران کودکی او توسط توطئه گران کشته می شوند و او تصمیم می گیرد برای گرفتن انتقام وارد دربار شود البته مادرش آرزو داشت دخترش روزی بزرگ ترین سر آشپز قصر شود تا بتواند به کتاب یادداشت های سر آشپز دسترسی پیدا کند  و  شرح بی عدالتیهای طبقه حاکم را در آن بنویسد تا به نسلهای آینده منتقل شود هنر پیشه نقش یانگوم لی یونگ ئه نام دارد که ابتدا قرار نبود این نقش را بازی کند اما با ورودش به گروه بازیگری خیلی زود بقیه رقبا را کنار زد و به این نقش رسید!

پس از پخش این مجموعه از شبکه های تلویزیونی چند کشور جهان بسیاری از انگلیسی ها در حال امضای طوماری به صورت آن لاین هستندتا شبکه بی . بی . سی ۴ را مجبور به پخش این مجموعه کنند. اما مسئولان این شبکه می گویند در سال فقط می توانند یک مجموعه ده قسمتی پخش کنند نه پنجاه و چهار قسمتی !

این مجموعه هنگام نمایش در کشور کره رکورد ۵۰ درصدی تعداد تماشاگر در را شکست و توانست بالا ترین تعداد تماشاگر در تاریخ تلویزیون کره را کسب کند. کره ای ها آن  قدر از موفقیت این مجموعه تلویزیونی خوش حال بودند که سال ۲۰۰۴ محل ساخت این مجموعه را تبدیل به یک پارک توریستی کردند و در حال حاضر هر سال جهانگردان داخلی و خارجی زیادی از این پارک بازدید می کنند و علاوه بر پوشیدن لباس های سنتی و آشنایی با آشپزی سلطنتی بازیهای قدیمی کره مثل توهو (انداختن تیر داخل یک خمره بزرگ ) را هم تجربه می کنند.

و اما چند نکته جالب درباره این مجموعه:

۱ـدر تاریخ کره شخصی به نام مین یونگ هو وجود داشته ولی اصلا" عاشق خانوم یانگوم نبوده!

۲ـبانو کوی(چوی)هم یک شخصیت واقعی تاریخی است ولی در زمان خودش دهها برابر بدجنس تر بوده!

۳ـقرار بود بانو هن در قسمتهای اولیه این مجموعه بمیرد ولی با توجه به استقبال تماشاگران از این شخصیت مرگش توسط دست اندر کاران ساخت این مجموعه به تعویق افتاد.

+ نوشته شده توسط الهام در یکشنبه هجدهم شهریور 1386 و ساعت 9:54 |
با پوزش از اینکه یه مدت نبودم..

راستی تو این مدت اتفاقات زیادی افتاده مثلا من ۱۵ ساله شدم. البته ساعت ۷ دهم اردیبهشت.

راستی کلی هم کادو گرفتم . جای همتون خالی....

اگه بخوام همه را بگم دیگه کی به درساش برسه....

پس فعلا بابای

+ نوشته شده توسط الهام در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 21:14 |

مردي دو قلوي خود را به دنيا آورد


چندي پيش گزارشي از مردي که به نظر مي‌رسيد باردار است منتشر شده است، شکم اين مرد که سانجو باگات نام دارد به طور ناگهاني ورم کرده و به نظر مي‌رسيد که در حال زايمان مي‌باشد.

او که در شهر ناگپور در هند زندگي مي‌کند مي‌گويد در تمام طول زندگي از شکم متورم بزرگ خود احساس خجالت و ناراحتي مي‌کرده است، ولي بالاخره يک شب ناراحتي ظاهري او به نگراني بسيار بزرگتري تبديل شد و او را به سرعت راهي بيمارستان کردند.

در ابتدا پزشکان فکر مي‌کردند که غده سرطاني بزرگي در شکم باگات وجود دارد بنابراين تصميم به جراحي و خارج‌سازي آن از شکم مرد گرفتند. پزشکان فکر مي‌کردند که اين تومور به قدري بزرگ است که به ديافراگم وي فشار وارد آورده و تنفس او را با مشکل رو به رو کرده است.

ولي آنها پس از آغاز جراحي متوجه پديده عجيبي شدند که تاکنون با آن برخورد نداشتند، بعد از شکافت عميق شکم مرد يک گالن حاوي مايعات در شکم او پاره شد و سپس اتفاق بسيار عجيبي رخ داد که حيرت همگان را برانگيخت.

پزشکان متوجه تعداد بسيار زيادي استخوان در داخل شکم مرد شدند، در ابتدا يک عضو از بدن و سپس عضو ديگري، مقداري مو، يک فک و قسمت‌هايي از اعضا تناسلي را از شکم مرد خارج کردند.

در داخل شکم باگات يک موجود ناقص وجود داشت که پا و دست کاملا شکل گرفته و کامل ناخن‌هاي بسيار بلند داشت.

در ابتدا به نظر مي‌رسيد که اين مرد هندي باردار بوده و بچه‌اي در شکم خود پرورش داده ولي گروه پزشکي بيمارستان هند متوجه شدند که برادر دوقلوي باگات در شکم وي قرار داشته که به تدريج در شکم او رشد پيدا کرده و به قدري بزرگ شده که زندگي او را به خطر انداخته است.

«جنين در جنين» يکي از شگفت انگيزترين پديده‌‌هاي پزشکي در دنيا به شمار مي‌آيد. جنين که در درون جنين ديگر قرار دارد از خون دوقلوي خود حتي بعد از تولد همچنان تغذيه مي‌کند تا جايي‌که کاملاً رشد کند.

پزشکان هندي خاطر نشان کرده‌اند که تاکنون کمتر از 90 مورد جنين در جنين در تاريخ پزشکي در دنيا مشاهد شده است.

+ نوشته شده توسط الهام در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 و ساعت 15:10 |

سلام

امروز تولد وبم است.

وب عزیزم یک ساله شد....

روز میلاد...

روز تو!

روزی که تو آغاز شدی!

+ نوشته شده توسط الهام در شنبه بیست و یکم بهمن 1385 و ساعت 19:41 |

سلام چطورید!!!!

خوبید؟ تو این مدت که نبودم بهتون خوش گذشت؟ خداوکیلی چندبار اومدید و رفتید. ولی خوب بازم دمتون گرم چند تایی نظر دادید .آمار هم ای خوب بود.

حالا بزارید براتون تعریف کنم که این مدت کجا بودم و چیکار کردم.

حدود 20 آبان بود که بلاخره بعد از چند ماه گشتن یک آپاتمان مناسب پیدا کردیم و بابا هم سریع رفت و معامله کرد. بعد تازه شروع کردیم به جمع کردن وسایل ، وای خیلی زیاد بود، امتحان های ماهانه من هم شده بود قوزبالا قوز. اما خوب بلاخره باید تموم می شد. تا اینکه 28 آبان من و مامانی و باباییم رفتیم آپارتمان را دیدیم که یهو مرد بنگاهی گفت که اینجا تلفن نداره (آخه آپارتمانمون نو ساز است و ما اولین گروهی هستیم که اونجا زندگی می کنیم) ولی تا چند روز دیگه وصل می شه ، منم غمگین شدم و اخم کردم ولی باباییم گفت که از بنگاهی قول گرفته که 10 روزه دیگه تلفنمون وصل بشه .....

بعد شد 29 که کامپیوتر هم رسماٌ جمع شد و من بازم دلتنگ شدم.اصلاٌ نمی تونستم فکر کنم که من بی تلفن و اینترنت باشم .خلاصه 30 آبان و 1و2 آذر هم رفتیم تمیز کردیم و کلی آب بازی.

دیگه شد 3آذر که اسباب کشی داشتیم .خودمون بودیم و خواهرم و عموم و خالم . خلاصه یه 20 نفری شدیم که اسباب ها را جابه جا کنیم . تا ظهر همه را منتقل کردیم و نهار هم برادرم و پسر عموم رفتند و کباب گرفتند (خوشمزه ترین کباب عمرم را خوردم) و بعد از یک ساعت استراحت شروع به جا به جا کردیم که دقیقاٌ تا ساعت 12 شب نشتیم و مشغول چیدمان بودیم.(فکرشو بکنید فرداش شنبه با اون همه درس که حتماٌ بچه های دیگه 10 ساعت درس خوندن و از اون گذشته باید تا ساعت 3 مدرسه می موندم . وای چه مصیبتی!!!!) به همین دلایل شنبه را تعطیل کردم و موندم خونه و مثل (.....) کار کردم و بعد از ظهر هم یه 1ساعت درس خوندم و بازم کار کردم .تا حدود یه 2 هفته ای اوضاع همین بود.با این همه کار امتحان هم پشت امتحان . روزگار می گذشت و از تلفن خبری نبود .اعتیاد هم بد چیزیه.......تو این مدت هم تولد حضرت معصومه و امام رضا بود که اونا رو هم تبریک می گم و چند تا هم شهادت که اصلا دوست ندارم وبم را غمگین کنم .

تا 26آذرکه تولد دختر عمه گلم بود(لیا جونم تولدت مبارک)

بعد 30 آذر شب یلداتون مبارک امیدوارم بهتون خوش گذشته باشه .. به من که خوش نگذشت چون خواهرم عروسی دعوت بود و باباییم هم رفت دنبال اون (آخه ماشین گیر نمیومد) و اولین سالی بود که اینقدر دورم خلوت بود.

بعد ا دی که سالروز ازدواج مامانی و باباییم به قمری بود(مامانی و بابایی سالروز ازدواجتون مبارک)

راستی 1 دی تاریخ عقد دختر داییم بود(برا شما هم مبارک)

گذشت و معلم ها هم این یک هقته تا امتحان ها را تا می تونستند امتحان گرفتند و از 9 دی تا دقیقاٌ26 دی امتحان دادیم.

اما اینجا یه تاریخ جا موند و اونم تولد خواهر عزیزم بود در 25 دی(مریمی جونم تولدت مبارک ایشا الله تولدم جبران کنی)

بعد 26 دی شد که یا خواهرم اینا رفتیم سینما گیس بریده را دیدیم .. وای چقدر قشنگ بود .. جاتون خالی

بعد 27 دی بود که اومدند و ار مخابرات چند خط تلفن وصل کردند اما مال ما تو اونا نبود .

بعدش راستی توجه دارید که چهارشنبه شب ها چه شبایی شده (پرواز در حباب و به خاطر امید و ماچند نفربه خاطرروزبه دکه هنوز تو فیلم نیومده) من که 4 شنبه ها خیلی خوشحالم نمی دونم شمارا ولی توصیه می کنم اگه تا حالا نمی دیدید حتما ببینید......

بعد من 5 شنبه رفتم مدرسه و طبق معمول ساعت 3 رسیدم خونه و نشستم تکرار پرواز در حباب و ماچند نفر را دیدم و بعدش هم تا ساعت 6 خوابیدم و وقتی که بیدار شدم دیدم تلفنمون وصل شده(وای زنرگی شیرین می شود) ولی چه مصیبتی(بازم که زندگی تلخ شد) که شنبه امتحان برنامه ریزی دارم(نتیجه:زندگی دانش آموزان به کلی تلخ است و با هیچ نوع شکری شیرین نمی شود) و نمی تونم یه دلی از عزا در آرم. اخه کدوم (.....) می توه از کتابی که تا حالا لاشو باز نکرده و اصلا نمی دونه تا کجاش تو امتحان هست امتحان بده......

+ نوشته شده توسط الهام در جمعه بیست و نهم دی 1385 و ساعت 20:17 |
در یکی از کشورها یک مرکز خرید شوهر
وجود داشت که ۵طبقه بودکه دختر ها به
انجا می رفتن و شوهری برای خود می گرفتن.

شرایط این مرکز خرید این بود هر کس فقط
می توانست یک بار از این مرکز خرید
کند و به هر طبقه که می رفت دیگه نمی
توانست به طبقه قبل برگردد.

روزی دو دختر به این مرکز خرید رفتن در
طبقه اول نوشته بوداین مردان شغل خوب
و بچه های دوست داشتنی دارند دختری که
تابلو را خوانده بود گفت از بی کاری
بهتره ولی می خوام ببینم که بالاتری ها
چی دارند؟

در طبقه دوم نوشته بود این مردان شغل
خوب با حقوق زیاد و بچه های دوست داشتنی
و چهره زیبا دارند. دختر گفت هوم م م م
طبقه بالاتر چه جوری؟

طبقه سوم نوشته بود این مردان شغل خوب
با درامد زیاد بچه های دوست داشتنی و
چهره ای زیبا ودرکار خانه هم کمک می کنند.
دختر گفت وای ی ی چه قدر وسوسه انگیز
ولی بریم بالا تر ببینیم چه خبره؟

طبقه چهارم نوشته بود این مردان شغل خوب
با درامد زیاد بچه های دوست داشتنی
چهرهای زیبا و در کار خانه به همسر خود
کمک می کنند هدفی عالی در زندگی
دارند.
دختر:وای چه قرد خوب پس چه چیزی
ممکنه در طبقه اخر باشه؟پس رفتن به طبقه پنجم

طبقه پنجم:این طبقه فقط برای این است که
ثابت کند زنان راضی شدنی نیستنند.و
از اینکه به مرکز ما امدید متشکریم روز
خوبی را برای شما آرزو می کنیم

نظرتون چیه؟!!!

+ نوشته شده توسط الهام در پنجشنبه یازدهم آبان 1385 و ساعت 18:14 |

4 تا سوأل هست. باید اونها رو سریع جواب بدی. حق فکر کردن نداری،  حالا بزار ببینیم، چقدر باهوش هستی. 

آماده ای؟

   

سوأل اول : 

فرض کنید در یک مسابقه دوی سرعت شرکت کرده اید. شما از نفر دوم سبقت می گیرید حالا نفر چندم هستید؟

.

.

.

.

.

.

.

.

.

 

.

.

.

پاسخ:  

اگر پاسخ دادید که نفر اول هستید، کاملاً در اشتباه هستید! اگر شما از نفر دوم سبقت بگیرید، جای او را می گیرید و نفر دوم خواهید بود.

سعی کن تو سوأل دوم گند نزنی.

 برای پاسخ به سوأل دوم، باید زمان کمتری را نسبت به سوأل اول فکر کنی. 

سوأل دوم: 

اگر شما توی همون مسابقه از نفر آخر سبقت بگیرید، نفر چندم خواهید شد؟

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

جواب: 

اگر جواب شما این باشه که شما یکی مانده به آخر هستید، باز هم در اشتباهید. بگید ببینم شما چه طور می تونید از نفر آخر سبقت بگیرید؟؟ (اگر شما از نفر آخر عقب تر باشید، خوب شما نفر آخر هستید و از خودتون می خواهید سبقت بگیرید؟؟؟؟) 

شما در این مورد خیلی خوب کار نمی کنید، نه؟ 

سوأل سوم: 

ریاضیات فریبنده!!!  این سوأل رو فقط ذهنی حل کنید. از قلم و کاغذ و ماشین حساب استفاده نکنید. 

عدد 1000 رو فرض کنید. 40 رو به اون اضافه کنید. حاصل رو با یک 1000 دیگه جمع کنید. عدد 30 رو به جواب اضافه کنید. با یک هزار دیگه جمع کنید. حالا 20 تا دیگه به حاصل جمع، اضافه کنید. 1000 تای دیگه جمع کنید و نهایتاً 10 تا دیگه به حاصل اضافه کنید. حاصل جمع بالا چنده؟

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

جواب :

به عدد 5000 رسیدید؟ جواب درست 4100 است. 

باور ندارید؟ با ماشین حساب حساب کنید. 

مشخصتاً امروز روز شما نیست. شاید بتونید سوأل آخر رو جواب بدید. تمام سعی خودتون رو بکنید. آبروتون در خطره!!! 

پدر ماری، پنج تا دختر داره: 1-Nana  2- Nene  3- Nini  4- Nono.

 اسم  پنجمی چیه؟

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

جواب: Nunu؟ 

نه! البته که نه. اسم دختر پنجم ماری هستش. یک بار دیگه سوأل رو بخونید.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط الهام در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385 و ساعت 23:36 |
میلاد امام حسین بر همه ایرانیان مبارک باد.

ای کسانی که هر روز محرم عزاداری می کنید .حالا وقتش برای همونی که سینه زدید. شادی کنید ....

 

+ نوشته شده توسط الهام در دوشنبه ششم شهریور 1385 و ساعت 10:47 |

خوب قبلا یه سری روش گفته بودم .اینارو هم بهش اضافه کنید.

۱-چراغ توالتی كه مشتری داره و كليد چراغش بيرونه رو خاموش كنين!

۲-يكی از پايه های صندلی معلم يا استادتون رو لق كنين!

۳-توی مهمونی ها مرتب از بچه چهار ساله تون بخواين كه هر چی شعر بلده بخونه!

۴-شونصد بار به دستگاه پيغام گير تلفن دوستتون زنگ بزنين و داستان خاله سوسكه رو تعريف كنين!

۵- توی روزهای بارونی با ماشينتون با سرعت از وسط آبهای جمع شده رد بشين!

۶- توی جای كارت دستگاههای عابر بانك چوب كبريت فرو كنين!

۷-نصف شبها با صدای بلند توی خواب حرف بزنين!

۸- دوستتون كه پاش توی گچه رو به فوتبال بازی كردن دعوت كنين!

۹- عكسهای عروسی دوستتون رو با دستهای چرب تماشا كنين!

۱۰- پيچهای كوك گيتار دوستتون رو كه ۵ دقيقه ديگه اجرای برنامه داره حداقل ۲۷۰ درجه در جهات مختلف بچرخونين

۱۱-چاقی و شكم بزرگ دوستتون رو مرتب بهش يادآوری كنين!

۱۲- بادكنك بچه ها رو بتركونين!

۱۳- مرتب اشتباهات لغوی و گرامری ديگران هنگام صحبت رو گوشزد كنين و بخندين!

۱۴- وقتی دوستتون موهای سرش رو كوتاه می كنه بهش بگين كه موی بلند بيشتر بهش مياد!

۱۵- بچه جيغ جيغوی خودتون رو به سينما ببرين!

۱۶-كليد آپارتمان طبقه ۱۳ تون رو توی ماشين جا بذارين و وقتی به در آپارتمان رسيدين يادتون بياد! ﴿اين راه هم جنبه هايی از مازوخيسم در بر داره!﴾

۱۷- ايميل های فورواردی دوستتون رو هميشه برای خودش فوروارد كنين!

۱۸- توی كنسرتهای موسيقی بزرگ و هنری ، بی موقع دست بزنين!

۱۹-اگه سر دوستتون طاسه مرتب از آرايشگرتون تعريف كنين!

۲۰- وقتی كسی لباس تازه می خره بهش بگين خيلی گرون خريده و سرش كلاه رفته!

۲۱-صابون رو هميشه كف وان حمام جا بذارين!

 ۲۲- روی ماشينتون بوقهای شيپوری نصب كنين!

 ۲۳- وقتی دوستتون رو بعد از يه مدت طولانی می بينين بگين چقدر پير شده!

۲۴-وقتی از آسانسور پياده ميشين دكمه های تمام طبقات رو بزنين و محل رو ترك كنين!

 ۲۵-وقتی با بچه ها بازی فكری می كنين سعی كنين از اونها ببرين!

۲۶- موقع ناهار توی يك جمع ، جزئيات تهوع و ﴿گلاب به روتون﴾ استفراغی كه چند روز پيش داشتين رو با آب و تاب تعريف كنين!

۲۷- ايده های ديگران رو به اسم خودتون به كار ببرين!

۲۸ بوتيك چی رو وادار كنين شونصد رنگ و نوع مختلف پيراهنهاش رو باز كنه و نشونتون بده و بعد بگين هيچكدوم جالب نيست و سريع خارج بشين!

۲۹- از بستنی فروشی بخواين كه اسم ۵۴ نوع از بستنيها رو براتون بگه!

۳۰- در يك جمع ، سوپ يا چايی رو با هورت كشيدن نوش جان كنين!

۳۱-وقتی می خواين برين دست به آب ، با صدای بلند به اطلاع همه برسونين!

۳۲-همسرتون رو با اسم همسر قبليتون صدا بزنين!

۳۳-جدول نيمه تمام دوستتون رو حل كنين!

۳۴-توی اتوبان و جاده روی لاين منتهی اليه سمت چپ با سرعت ۵۰ كيلومتر در ساعت حركت كنين!

 


 

+ نوشته شده توسط الهام در دوشنبه ششم شهریور 1385 و ساعت 9:42 |
۱- روزهاي تعطيل مثل بقيه روزها ساعتتون رو كوك كنين تا همه از خواببپرن! ﴿اين روش براي افرادي كه غير از ساديسم ، رگه هايي از مازوخيسم هم دارن پيشنهاد ميشه
۲-
سر چهارراه وقتي چراغ سبز شد دستتون رو روي بوق بذارين تا جلويي ها زود تر راه بيفتند
۳-
وقتي از کسي آدرسي رو مي پرسين بلافاصله بعد از جواب دادنش جلوي چشمش از يه نفر ديگه بپرسين
۴-
کرايه تاکسي رو بعد از پياده شدن و گشتن تمام جيبهاتون به صورت اسکناس هزاري پرداخت کنيد
۵-
وقتي عده زيادي مشغول تماشاي تلويزيون هستند مرتب کانال رو عوض کنين
۶-
به کسي که دندون مصنوعي داره بلال تعارف کنين
۷-
شمع هاي کيک تولد ديگران رو فوت کنين
۸-
صابون رو هميشه کف وان حموم جا بذارين
۹-
وقتي کسي در جمعي جوک تعريف مي کنه بلافاصله بگين خيلي قديمي بود
۱۰-
بچه جيغ جيغوي خودتون رو به سينما ببرين
۱۱-
يل هاي فورواردي دوستتون رو هميشه براي خودش فوروارد كنين
۱۲-
جايي كه مي تونين ، آدامس جويده شده تون رو جا بذارين! ﴿توي دستكش دوستتون بهتره
۱۳-
قند نيمه جويده و خيستون رو دوباره توي قنددون بذارين
۱۴-
يه پيتزا فروشي تماس بگيرين و شماره تلفن پيتزا فروشي روبروييش كه اونطرف خيابونه رو بپرسين
۱۵-
جاي سس گوجه فرنگي و هات سس فلفل رو عوض كنين
۱۶-
موقع عکس رسمي انداختن براي هر كس جلوتونه شاخ بذارين
۱۷-
تو ظرفهاي آجيل براي مهموناتون فقط پسته ها و فندقهاي دهان بسته بذارين

۱۸-
جاي برچسبهاي قرمز و آبي شيرهاي آب توالت هتل ها رو عوض كنين

۱۹- ورقهاي جزوه ء ۳۰۰ صفحه اي دوستتون كه ازش گرفتين زيراكس كنين رو قاطي پاتي بذارين ، يه بر هم بزنين ، بعد بهش پس بدين
+ نوشته شده توسط الهام در دوشنبه سی ام مرداد 1385 و ساعت 16:45 |

زندگی را باور کن همانگونه که هست با همه دردها و رنج هایش با همه شادیها و غم هایش با همه سختیها و غصه هایش با همه دلفریبی هایش با همه شکستها و پیروزیهایش و با همه خاطرات تلخ و شیرینش و زندگی را دوست بدار و به سرنوشت ارزش ده در تمام مراحل زندگی امیدوار باش و هر روز را با امید به خدا وند و فردایی بهتر به شب برسان اینگونه باش تا زندگی برایت سهل تر و زیباتر شود و یقیق داشته باش از دید خداوند پنهان نخواهی ماند.

+ نوشته شده توسط الهام در شنبه بیست و یکم مرداد 1385 و ساعت 10:35 |

روز پدر بر همه ایرانیان بلاخص پدر خودم مبارک باد.

+ نوشته شده توسط الهام در سه شنبه هفدهم مرداد 1385 و ساعت 8:24 |
  • دروازه قرآن                             ميدان قرآن - تقاطع بولوار هفت تنان و ربانی شيرازی
  • حافظيه                                حد فاصل چهارراه حافظيه و چهارراه ادبيات - تلفن 2284552
  • سعديه                                         بولوار بوستان - تلفن 7301300
  • ارگ کريمخاني                                  ميدان شهدا (شهرداری سابق) - تلفن 2301985
  • تخت جمشيد                                      کيلومتر 55 جاده شيراز - اصفهان
  • باغ عفيف آباد                                   انتهای خيابان عفيف آباد - تلفن 6267343
  • باغ ارم                                            بولوار ارم -  تلفن 6273647
  • نارنجستان قوام                                خيابان لطفعلی خان زند - نرسيده به خيابان زينبيه (فلکه غدير) - تلفن 2224381
  • مسجد نصير الملک                            خيابان لطفعلی خان زند - محله گود عربان - تلفن 2241661
  • مسجد جامع عتيق                            شرق حرم مطهر شاهچراغ (ع) -  تلفن 2243388
  • مسجد وکيل                                     خيابان لطفعلی خان زند - خيابان طالقانی - رو به روی کتابخانه شهيد دستغيب
  • حمام وکيل                                        خيابان لطفعلی خان زند - خيابان طالقانی - جنب مسجد وکيل
  • بازار وکيل                                         جنب حرم مطهر شاهچراغ (ع) - تقاطع خيابان لطفعلی خان زند
  • بازار مسگرها                                    تقاطع خيابان های احمدی و زند - جنب بازار وکيل
  • بازار مشير نو                                    قسمت جنوبی بازار وکيل
  • آرامگاه شاهچراغ                               ميدان احمدی - تلفن 2222158
  • آرامگاه خواجوي کرماني                      دروازه قرآن
  • آرامگاه آبش خاتون                             ميدان دفاع مقدس (فلکه خاتون)
  • آرامگاه سيد تاج الدين غريب                دروازه کازرون - تلفن 7281852
  • آرامگاه بی بی دختران                        ابتدای بولوار شهيد دستغيب - جنب بيت العباس
  • آستانه سيد علاءالدين حسين (ع)        ميدان آستانه - تلفن 2242991
  • آرامگاه شاه شجاع                            بولوار هفت تنان - جنب بوستان کوهپايه
  • آرامگاه امام زاده علی ابن حمزه (ع)     شمال پل قديمی دروازه اصفهان (پل علی بن حمزه) - تلفن 2223353
  • آرامگاه شاه داعی الله                         بولوار سيبويه - جنب قبرستان دارالسلام - تلفن 7285757
  • آرامگاه ابن خفيف                              پشت بازار وکيل - جنب دبيرستان ابوذر- تلفن 2228083
  • آرامگاه شيخ روزبهان                          خيابان لطفعلی خان زند (ضلع جنوبی) - محله درب شيخ
  • آرامگاه سيبويه                                  دروازه کازرون - محله سنگ سياه - تلفن 7288084
  • سرای مشير                                     انتهای بازار وکيل
  • کليسای ارامنه                                  خيابان زند - کوچه نوبهار

 

+ نوشته شده توسط الهام در پنجشنبه پنجم مرداد 1385 و ساعت 9:33 |
زن كشاورز : زنبيل

زن فريبكار : زنگوله

زن چاق : مخزن

زن لاغر : سوزن

زن سنگين: وزنه

مرد مجرد : بيزن

مرد مجرد معتاد : بيژن Mr. Green

زن قاب ساز : قاپ زن

زن پاكيزه : كف زن

زنان ويژه! : سوء زن!

زن عصباني : گزنه
+ نوشته شده توسط الهام در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385 و ساعت 18:50 |

 

مثلث برمودا واقعا یک مثلث نیست، بلکه شباهت بیشتری به یک بیضی (و شاید هم دایره‌ای بزرگ) دارد که در روی بخشی از اقیانوس اطلس در سواحل جنوب شرقی آمریکا واقع است. راس آن نزدیک برمودا و قسمت انحنای آن از سمت پایین فلوریدا گسترش یافته و از پورتوریکو گذشته ، به طرف جنوب و شرق منحرف شده و از میان دریای سارگاسو عبور کرده و دوباره به طرف برمودا برگشته است. طول جغرافیایی در قسمت غرب مثلث برمودا 80 درجه است، بر روی خطی که شمال حقیقی و شمال مغناطیسی بر یکدیگر منطبق می‌گردند. در این نقطه هیچ انحرافی در قطب نما محاسبه نمی‌شود.
وینسنت گادیس که مثلث برمودا را نامگذاری کرده، آن را به صورت زیر توصیف می‌کند: « یک خط از فلوریدا تا برمودا ، دیگری از برمودا تا پو رتوریکو می‌گذرد و سومین خط از میان باهاما به فلوریدا بر می‌گردد. »
آخرین پیامهای مخابره شده
هواپیماها با برج مراقبت حاکی از وضعیت غیر عادی ، عدم روئیت خشکی ، از کار افتادن قطب نماها یا چرخش سریع عقربه آنها و اطمینان نداشتن از موقعیتشان بود. این در حالی بود که شرایط جوی برای پرواز مساعد بود و خلبانان و دیگر سرنشینان افرادی با تجربه و ورزیده بودند. با وجود مدتها جستجو هیچ اثری از قطعه شکسته ، لکه روغن ، آثاری از اجسام شناور ، خدمه یا تجمع مشکوکی از کوسه‌ها دیده نشد. هیچ حادثه‌ای چه قبل و چه بعد از آن ، تا این حد حیرت‌آورتر از ناپدید شدن دسته جمعی هواپیماهای مذکور نبوده است. در حوادثی مشابه در این منطقه ‌قایقها و کشتیهایی مفقود شده‌اند (قربانیان مثلث برمودا)، در برخی موارد هم فقط خدمه و سرنشینان ناپدید گشته‌اند.
منطقه وحشت
همه روزه هواپیماهای متعددی بر فراز مثلث برمودا پرواز می‌کنند. کشتیهای بزرگ و کوچک در آبهای آن در حال ترد
دند و افراد زیادی برای بازدید ، به این منطقه مسافرت می‌کنند، بدون آنکه اتفاقی بیفتد. از طرف دیگر ، در دریاها و اقیانوسها در سراسر دنیا ، کشتیها و هواپیماهای زیادی مفقود شده و می‌شوند. پس چرا فقط مثلث برمودا از بقیه مناطق تفکیک شده است. علت این است که اولا هیچ امیدی برای یافتن حتی اثر و نشانه‌ای وجود ندارد. ثانیا در هیچ منطقه دیگر چنین ناپدید شدنهای بی دلیل ، بیشمار و نامعلوم روی نداده و به این خوبی ثبت نشده است.
مشاهدات و گزارشات
در بیشتر اتفاقات مثلث برمودا ، اکثر هواپیماها در حالی ناپدید شده‌اند که تماس رادیویی خود را با ایستگاههای مبدا و مقصدشان تا آخرین لحظه حفظ کرده‌اند و یا برخی دیگر در لحظات آخر پیامهای غیر عادی مخابره کرده‌اند که حاکی از عدم کنترل آنان بر روی دستگاه و ابزارها بوده است و یا چرخش عقربه‌های قطب نما به دور خود و تغییر رنگ آسمان اطراف به زردی و مه آلودی ، آن هم در روز صاف و آفتابی و یا تغییراتی غیر عادی در آبها که تا لحظاتی قبل آرام بوده‌اند، بدون بیان هیچ دلیل روشنی از چگونگی این وقایع.
این پیامها رفته رفته ضعیف‌تر و غیرقابل تشخیص‌تر شده و یا سریعا قطع شده‌اند. دقیقا مثل اینکه چیزی ارتباط رادیویی را قطع کرده باشد و یا چنانچه اظهار عقیده شده، در حال دور شدن و عقب رفتن از فضا و زمان بوده و دورتر و دورتر شده‌اند. در برخی موارد گزارشها حاکی از آن بود که نوری ناشناخته و غیر قابل تشریح روئیت شده است. همچنین توده سیاه و تاریکی در سطح دریا که پس از مدتی ناپدید شده ، در جریان اتفاقات مزبور گزارش شده است.
در مواردی هم گزارش شده که نقطه تاریک بزرگی در میان ستارگان در آسمان دیده شده که نوری متحرک از طرف زمین به آن قسمت وارد شده و سپس هر دو ناپدید شده‌اند. در تمام مدت دیده شدن تاریکی ، دستگاهها و سایر ابزارهای قایق‌های ناظر از کار افتاده بودند که پس از رفع تاریکی آسمان ، دوباره شروع بکار کرده‌اند.
در یک مورد هم پیامی عجیب از یک کشتی باری ژاپنی بدین مضمون دریافت گردید. "خطری همانند یک خنجر هم اکنون ... به سرعت می‌آید ... ما نمی‌توانیم فرار کنیم ..." در هر حال بدون اینکه مشخص شود خنجر چه بود، کشتی ناپدید شد.
علل واقعه ,علل فرضی طبیعی
توضیحات و علل فرضی مختلفی درباره حوادث مثلث برمودا ارائه شده است که معمول‌ترین فرضیات بر اساس مرگ غیر طبیعی (زیرا هیچ جسدی تا کنون بدست نیامده است.) بنا شده است. این توضیحات عبارتند از:
جزر و مد ناگهانی دریا در نتیجه زلزله در اعماق دریا ، وزش بادهای مخرب و اختلالات جوی ، گویهای آتشفشان که موجب انفجار هواپیماها می‌شود، گرفتار آمدن در جاذبه یک گرداب یا گردباد که باعث سقوط و انهدام هواپیماها یا انحراف مسیر کشتیها و مفقود شدن آنها در آب می‌شود، تحت تاثیر نیرویی مغناطیسی قرار گرفتن و اختلالات امواج الکترومغناطیسی
و.... ولی این دلایل توجیه قابل قبولی برای ناپدید شدن هواپیماها و کشتیهای متعدد در یک منطقه نیست.
علل فرضی غیر طبیعی
دستگیری و ربوده شدن به وسیله زیردریایی یا بشقاب پرنده‌هایی متعلق به کراتی دیگر که برای تحقیق درباره حیات و زندگی باستان و حال ما انسانها به کره زمین آمده‌اند، می‌تواند علتی غیر طبیعی برای توجیه وقایع باشد.
یکی از عجیب‌ترین پیشنهادات در این مورد بوسیله ادگار کایس ، پیشگو و روانکاو و حکیم در دهه پنجم قرن بیست ، ارائه شده است. به عقیده وی قرنها قبل از کشف اشعه لیزر ، بومیان سواحل اقیانوس اطلس از کریستال به عنوان یک منبع انرژی و قدرت استفاده می‌کردند. به نظر کایس نوعی نیروی شیطانی القا شده از سوی آنها ، در عمق یک مایلی در قسمت غرب اندروس غرق شده که هنوز در برخی مواقع باعث از کار انداختن ابزار و وسایل الکتریکی کشتیها ، هواپیماها و در نهایت نابودی آنها می‌گردد.
ام. ک. جساپ که یک فضانورد ، منجم و متخصص کره ماه است، در کتابش به نام « در مورد بشقاب پرنده‌ها »
    بیان  می‌کند  که ناپدید شدن کشتیهای مشهور در مثلث برمودا ، به وسیله اجسام پرنده صورت گرفته است. وی مفقود شدن خدمه آنها را نیز به اجسام مزبور ربط می‌دهد. به عقیده جساپ یوفوها هر چه هستند، حوزه مغناطیسی موقتی ایجاد می‌کنند که دارای طرحی یونیزه شده است و می‌تواند باعث متلاشی شدن یا ناپدید شدن هواپیماها و کشتیها گردد. او روی این سوال کار می‌کرد که چگونه نیروی مغناطیسی کنترل شده  می‌تواند باعث نامرئی شدن گردد. نظریه میدان واحد انیشتین او را مجذوب کرده بود. جساپ هر دو اینها را کلیدی می‌دانست برای ظهور و محو شدن ناگهانی بشقاب پرنده‌ها و ناپدید شدن کشتیها و هواپیماها. ولی مرگ امکان ادامه فعالیت و نتیجه گیری را از جساپ گرفت و تحقیقاتش نیمه تمام ماند.
داستانی عجیب
حادثه‌ای در اثر اختلال زمانی در فرودگاه میامی رخ داد که هرگز توضیحی قابل قبول برای آن وجود نداشته است. این واقعه مربوط به یک هواپیمای مسافربری بود که برای فرود در باند آماده بود و با رادار مرکز کنترل هوایی ردیابی می‌گردید که ناگهان ده دقیقه از صفحه رادار ناپدید شد و سپس دوباره ظاهر گشت. هواپیما بدون هیچ واقعه‌ای فرود آمد و خلبان و خدمه از آنچه افراد پایگاه می‌گفتند ابراز تعجب کردند، زیرا تا آنجا که به خدمه مربوط می‌شد، هیچ اتفاق غیر عادی نیفتاده بود. جالب این که ساعتهای همه آنها حدود ده دقیقه از زمان واقعی عقب‌تر بود. در حالی که هواپیما درست 20 دقیقه قبل از این واقعه وقت اصلی را کنترل کرده بود و در آن هنگام هیچ اختلاف زمانی وجود نداشت. آیا مثلث برمودا و نقاط مشخص دیگر به صورت ماشینی عظیم عمل می‌کنند تا اختلالاتی بوجود آورند؟
آیا آنها می‌توانند گردابهایی را چه در داخل و چه در خارج از جو بوجود آورند که اجسام و اشیا به داخل آنها بیفتد و به بعد زمان و مکانی دیگر منتقل شوند؟
گذشته و آینده برمودا
به نظر می‌رسد که این منطقه طی زمانهای متمادی گذشته نیز در افسانه‌ها به منزله مکانی ترسناک وجود داشته و حتی خیلی قبل از تاریخ کشف آن و بعد از آن تاریخ تا صدها سال با عناوین «دریایی از مقبره‌ها» ، «مثلث شیطان» ، «مثلث مرگ» ، «دریای بدبختی» ، «گورستان آتلانتیک» نامیده می‌شده است.
شومی و بدشگونی مثلث برمودا حتی در عصر فضا نیز باعث تعجب انسانهایی چون کریستف کلمب و فضانوردان آپولو 13 که یکی کاشف در زمین و دیگری در فضاست، شده است.
اینکه چرا وقایع عجیب این منطقه گزارش نمی‌شود، شاید به دلیل ایجاد رعب و وحشت عمومی باشد، شاید هم چون دلیل اصلی وقایع معلوم نیست، اتفاقات مربوطه بازتاب نمی‌یابد. البته در اغلب گزارشات ارائه شده هم سانسورهایی وجود دارد که اصل وقایع را سرپوشیده نگه می‌دارد.
آیا این مثلث دوباره قربانیان دیگری می‌گیرد؟
آیا بشر موفق به کشف راز آن خواهد شد؟
و بسیاری آیاها و پرسشهای بی جواب دیگر که مسلما در ذهن شما هم وجود دارد.

 

+ نوشته شده توسط الهام در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385 و ساعت 11:18 |

هنگامی که واقعه ی جانسوز کربلا در حال وقوع بود، زعفر جنی که رئیس شیعیان جن بود در بئر ذات العلم ، برای خود مجلس عروسی بر پا کرده بود و بزرگان طوایف جن را دعوت نموده و خود بر تخت شادی و عیش نشسته بود . در همین حال ناگهان متوجه شد که از زیر تختش صدای گریه و زاری  می اید. زعفرجنی گفت :(( کیست که در وقت شادی ، گریه می کند؟!)) دراین هنگام دو نفر از جنیان حاضر شدند وزعفر از آنان سبب گریه را پرسید .آنان گفتند : (( ای امیر ! وقتی که ما را به فلان شهر فرستادی ، در  حین رفتن به آن شهر  ، عبور ما به رودفرات افتاد که عربها به ان نواحی نینوا می گویند .  ما دیدیم که درآنجا لشکریان زیادی از انسانها جمع شده ودر حال جنگ هستند .وقتی که نزدیک آنان شدیم ، مشاهده کردیم که حضرت حسین بن علی علیه السلام ، پسر همان اقای بزرگواری که ما را مسلمان کرده ، یکه و تنها برنیزه ی بی کسی تکیه داده و به چپ وراست خود نگاه می کرد ومی فرمود : ((آیا یاری دهنده ای هست تا ما را یاری دهد ؟!)) و نیز شنیدم که اهل و عیال آن بزرگوار ، فریاد العطش العطش بلند کرده بودند . وقتی که این واقعه ناگوار  را مشاهده کردیم فی الفور خود را به بئر ذات العلم رساندیم تا شما را خبر نماییم که اکنون پسر رسول خدا (ص) را به شهادت  می رسانند .)) به محض اینکه زعفر جنی این سخنان را شنید ، تاج شاهی را از سر خود بر داشت و لباسهای دامادی را از تن خود خارج کرد و طوایف مختلف جن را با سلاحهای آتشین آماده کرد وهمگی با عجله به سوی کربلا حرکت نمودند . خود زعفر گفته است : (( وقتی که ما وارد زمین کربلا شدیم ، دیدیم که چهار فرسخ در چهار فرسخ رالشکریان دشمن فراگرفته است ، بعلاوه صفهای فرشتگان زیادی را دیدیم . ملک منصور با چندین هزار فرشته ی دیگر یک طرف، ملک نصر با چندین هزار فرشته از  طرف دیگر ، جبرئیل با چندین هزار فرشته ی دیگر در ان طرف و در یک طرف دیگر میکائیل با چندین هزار فرشته ی دیگر در ان طرف ، ودر یک طرف دیگر  اسرافیل ، ملک ریاح ( فرشته بادها ) ، فرشته ی دریاها ، فرشته ی کوهها ، فرشته ی دوزخ و فرشته ی عذاب و... هر یک با لشکریان خود منتظر گرفتن اجازه از حضرت بودند . بعلاوه ارواح یکصد و بیست و چهار هزار پیامبر ( علیهم السلام ) از ادم تا خاتم همه صف کشیده ، مات و متحیر مانده بودند . تمام موجودات و حقیقت کل اشیا در کربلا بودند و همگی گریان . چه کربلا و چه غوغائی .خاتم پیامبران ( ص ) آغوش  خود را گشوده و به امام حسین علیه السلام می فرمود:(( پسرم ! عجله کن ! عجله کن ! به راستی که مشتاق تو هستیم .))

حسین بن علی علیه السلام یکه و تنها در میان میدان  با زخمها و جراحات فراوان ، پیشانی شکسته، با سری مجروح، با سینه ای سوزان و با دیده ای گریان ایستاده بود  و در هر نفسی که میکشید  ، از حلقه های زره خون می چکید اما اصلا" توجهی به هیچ گروهی از ان فرشتگان نمی کرد به من هم کسی اجازه نمی دادتا خدمت ان حضرت برسم  .

همانطور که از دور نظاره میکردم ودر کار ان حضرت حیران بودم ،ناگهان دیدم که اقا امام حسین  علیه السلام سر غربت از نیزه ی بی کسی بلند کرد و با گوشه چشم به من نگاه کرد و اشاره ای فرمود که : ای زعفر ! بیا .در این هنگام   همه فرشتگان به سوی من نگاه کردند و مرا اجازه دادند تا نزد حضرت بروم . من خود را خدمت حضرت رساندم و عرض کردم : من با نود هزار جن به یاری شما امده ام . اگر بخواهی تمام دشمنانت را قبل از اینکه از جای خود حرکت کنی نابود میسازیم . حضرت فرمود : ای زعفر زحمت کشیدی ! خدا و رسولش از تو راضی باشند . خدمت تو مورد قبول درگاه حق باشد .اما لازم نیست که زحمت  بکشید ،شما برگردید .عرض کردم : قربانت شوم چرا اجازه نمی فرمائید ؟!  حضرت فرمود :  خداوند چنین نخواسته است و باید به لقای حضرت دوست برسم  . اگر من در جای خود بمانم  خداوند بوسیله چه کسی این مردم  نگونبخت را مورد  امتحان قرار دهد ؟ و چگونه از کردار زشت خود آگاه خواهند شد و..........

جنیان گفتند : ای حبیب خدا و ای فرزند حبیب خدا ! به خدا سوگند اگر اطاعت از تو لازم و مخالفت با تو حرام نبود ، سخنت را قبول نمی کردیم  و تمام دشمنانت را پیش از دستیابی به تو از میان می بردیم . حسین بن علی علیه السلام فرمود : به خداوند سوگند که ما بر این کار از شما جنیان تواناتریم  ولی باید حجت بر مردم تمام شود  تا (( آنکس که گمراه می شود با دلیل گمراه شود و انکس که هدایت می شود  با دلیل هدایت شود .))

من (زعفر ) به امر آن حضرت مایوسانه برگشتم  .وقتی که ما جنیان به محل خود رسیدیم ، بساط شادی را جمع کرده و اسباب عزا را فراهم کردیم . مادرم به من گفت : پسرم چه میکنی ؟! کجا رفته بودی که اینچنین ناراحت بر گشتی ؟!

گفتم :مادر ! پسر ان بزرگواری که ما را مسلمان کرد ، اینک در کربلا در چنان حالی است که من رفتم تا یاریش کنم اما ان حضرت اجازه نفرمود و چون امر امام واجب بود ، باز گشتم  .مادرم  وقتی که سخنان را شنید ، گفت : ای فرزند ! تو را عاق می کنم . من فردای قیامت در جواب مادرش حضرت فاطمه (س )  چه بگویم ؟! زعفر گفت : مادر ! من خیلی ارزو داشتم تا جانم را فدای انحضرت کنم ولی ایشان اجازه نفرمود . مادرم گفت : ((بیا برویم ، من همراهت می آیم . مادرم جلو و من با لشکریانم از پشت سرش ، دوباره به سوی کربلا حرکت کردیم  . )) و هنگامی که به انجا رسیدم ، از لشکریان کفار صدای تکبیر شنیدم  و چون نگاه کردیم ، دیدیم  که سر مبارک و درخشان اقا امام حسین علیه السلام  بالای نیزه است و دود و آتش از خیمه های حرم بلند است . مادرم  خدمت حضرت امام سجاد علیه السلام رسید اجازه خواست تا با دشمنان آنان بجنگد  ولی ان حضرت اجازه نداد و فرمود : (( در این سفر همراه ما باشید و در شبها  اطفال ما را مواظبت کنید تا از بالای شتران بر زمین نخورند .))

در نتیجه جنیان اطاعت کردند و تا سرزمین شام با اسیران بودند تا حضرت سجاد علیه السلام  آنان را مرخص فرمود .

 

          زعفر آمد با   سپاه  بی شمار                      در حضور آن ولی کردگار

          ایستاد  از   دور   با صد احترام                     کرد با سلطان مظلومان سلام

          عرض کرد ای خسرو دنیا و دین                     بنده ی درگاه ، زعفر را ببین

         هست حاضر زعفرت با این سپاه                   بهر یاری ای غریب بی پناه

          اذن  فرما   بر    سپاه   جنیان                      تا بگیرند داد  تو  از  کوفیان

          لشکر جن هست از جان یاورت                     اذن ده گیرند  خون اکبرت

         این فرات از چه به رویت بسته اند                 اهل بیتت از عطش دل خسته اند

          اذن ده   بر    لشکر حق   از کرم                   تا رسانند آب بر اهل حرم

          ذاکرا  رو   در     پناه      شاهدین                  تا شود نام تو  تاج الذاکرین

+ نوشته شده توسط الهام در سه شنبه نهم خرداد 1385 و ساعت 10:19 |

سلام!

نمی دانم خوانندگان این مطلب حس مرا درک می کنند با نه، ولی برای من این مهم است که بنویسم و خود را تخلیه کنم و اگر یکی از دوستانم آمد و خواند با من همدردی کند.

اصلا باورم نمی شه که سال داره تموت می شه ، اون حرفهای بامزه ،  بزن و بکوب های زنگ تفریح  ، سکوت زنگ ریاضی ، نامه نگاری های زنگ ادبیات ، انشا های زنگ ادبیات ، سوالات بی خودی پرسیدن زنگ دینی و قران برای اتلاف وقت ، خوابیدن های زنگ حرفه ، خندیدن ها و ضایع شدن های زنگ زبان ، کنفرانس های فرانک (بهترین دوستم) صوتی های مهسا ، علاقه شدید دبیران به یکی از دانش آموزان (اصلا منظورم بعضی ها نیستند) تقلب های سر امتحان ( اصلا منظورم پریسا نیست)  و در آخر جنگ و جدال ها ، کل کل ها هیچ گاه از یادم نمی روند. 

زنگ علوم و پرسش هایش ، زنگ ادبیات  و بحث های نا تمامش ، زنگ تاریخ و ماجرا هایش و چیز هایی که ما نه ماه با آن ها زندگی کرده و شاد یا غمگین شده ایم را نمی توان فراموش کرد.

 وقتی درراه  این جاده بودیم نفهمیدیم که چه روزها و لحظه های پر ارزشی را از دست می دهیم ولی حالا با تمام وجود این لحظه را می پرستم و ستایش می کنم زیرا که تمام این لحظه ها برایم چیزی را به ارمغان آورده اند که شاید تا عمرم هم نتوانم آن را جایی پیدا کنم.

روزی دبیرادبیاتمان گفت دوست چیز با ارزشی است ، آن روز حرفش را نفهمیدم ولی حالا که فقط چند روز و یا چند ساعت تا پایان سال مانده می فهمم که او چه می گفت.

دیشب موقع خواب با خود فکر کردم خوش به حال اشیا خوش بحالشان که دل ندارند ، خوش به حالشان که احساس ندارند، خوش به حالشان که نمی توانند کسی را دوست داشته باشند . آری مدرسه ، کلاس ،

 نیمکت ها ، تخته سیاه ، تخته پاک کن های تر و گچ ها ما را به خاطر نمی آورند ، یعنی چه می شود باز هم خانم گرجی می گوید اسب حیوان نجیبی است / کبوتر زیباست و چرا در قفس هیچکس کرکس نیست و باز هم می گوید چشم ها را باید شست / جور دیگر باید دید/ باز هم خانم شهرابی می گوید متان می شودch4 و باز هم خانم بیک محمدی می نویسد y = -ax  .

آری همه این ها دوباره تکرار می شود ولی دیگر چه کسی بر روی تخته می نویسد ریه های لذت پر اکسیژن مرگ است و دیگر چه کسی بحث های فوتبالی کند و چه کسی معلم هارا ضایع کند . اینهاست که دیگر تکرار نمی شود  ولی خوب بلاخره هر آغازی پایانی دارد و پایان مهر هم اردیبهشت است . می دانم از من اینجوری نوشتن بعید بود ولی خوب تاثیرات جو است.

+ نوشته شده توسط الهام در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385 و ساعت 18:11 |

در حوالي بساط شيطان
ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.
توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را.
شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند.
از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت.
ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام.
تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود.
آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را.
و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود.

+ نوشته شده توسط الهام در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385 و ساعت 16:28 |

 

در جشن تولدم تمام شمع های دنيا همراه من اشک می ريختند.

تولدم به قدری آرام بود که حتی تاريخ متوجه ی تولد من نشد.

در حقيقت قبل از تولدم بود که فهميدم زندگی يک لبنياتی پر از کشک است.

آهای کروموزم های بی خيال خواهش می کنم هيچ عجله ای نکنيد .

در دنيا هيچ خبری نيست....

چرا به سنگ قبر تولد شناسنامه می گويند؟

مگر نه اينکه با ثبت لحظه ی تولد قرار داد مرگ رسمی می شود؟!!

پدران ما شجره ی تبارمان را در زمين قلمه می زنند و زير بازوی ما اسلحه ایمی گذارند تا از مرگ نترسيم !!

شکوه لحظه ی تولدم را در شيشه ی الکل انداختم تا هميشه تازه بماند.

آدم ها دو بار متولد می شوند يکبار هنگام زايش و بکبار هنگام مرگ!

و من هیچ گاه در انتظار تولد دوباره ام نیستم.

 

+ نوشته شده توسط الهام در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385 و ساعت 16:54 |

به نظر می رسد با فراگيرتر شدن بكارگيری كامپيوتر تعداد كسانيكه از مشكلات چشمی و بينایی رنج مي برند روبه افزايش باشد.
مهمترين علائم  عبارتند از: خستگی چشم، خشكی چشم، سوزش، اشك ريزش و تاری ديد.  همچنين ممكن است سبب درد در گردن و شانه ها نيز بشود.
 انسان حروف چاپی را بهتر از حروف نمايش داده شده بر روی مانيتور مي بينند. علت اين امر اين است كه حروف چاپی كنتراست بيشتری با صفحه سفيد زمينه داشته و لبه های آنها واضح تر است حال آنكه در مورد صفحه مانيتور چنين نيست و لبه ها به وضوح حروف چاپی نيستند. يكی از مهمترين دلايل خشكی و سوزش چشم هنگام كار با كامپيوتر كاهش ميزان پلك زدن است . اين مسأله به همراه خيره شدن به صفحه مانيتور و تمركز بر روی موضوع كار سبب مي شود تا پلك ها مدت بيشتری باز بمانند و در نتيجه اشك روی سطح چشم سريعتر تبخير مي شود. با رعايت توصيه های زير می توان تا حد بسيار زيادی از آسيب های چشمی جلوگيری کرد:
۱. سعی كنيد بطور ارادی پلك بزنيد. اين كار سبب مي شود سطح چشم شما با اشك آغشته شده و خشك نشود. در صورتيكه مشكل شما شديد باشد مي توانيد از قطره های اشك مصنوعی استفاده كنيد.
۲. مركز مانيتور بايد حدود ۱۰ تا ۲۰ سانتي متر پايين تر چشمان شما باشد. اين وضعيت علاوه بر اينكه باعث مي شود پلك ها پايين تر قرار گيرند و سطح كمتری از چشم در معرض هوا باشد. از خستگی گردن و شانه ها نيز مي كاهد. در اين موارد هم بايد مانيتور را در ارتفاع مناسب قرار داد و هم ارتفاع صندلی را نسبت به ميزكار تنظيم كرد بطوريكه ساعد شما هنگام كار با keyboard موازی با سطح زمين باشد.
۳. مانيتور خود را طوری قرار دهيد كه نور پنجره يا روشنايی اتاق به آن نتابد. هنگام كار با كامپيوتر سعی كنيد پرده ها را بكشيد و روشنايی اتاق را نيز به نصف وضعيت معمولی كاهش دهيد
۴. به چشمان خود استراحت دهيد. سعی كنيد هر ۵ تا ۱۰ دقيقه چشم خود را از مانيتور برداشته و به مدت ۵ تا ۱۰ ثانيه به نقطه ای دور نگاه كنيد. اين كار سبب  استراحت عضلات چشم مي شود. همچنين به شما وقت مي دهد پلك بزنيد و سطح چشم شما مرطوب شود.
۵. اگر مجبوريد كه متناوبا به يك صفحه نوشته و مانيتور نگاه كنيد (خصوصا در مورد تايپيست ها) ممكن است چشم شما خسته شود زيرا بايد تطابق خود را تغيير دهد. برای جلوگيری از اين مسأله سعی كنيد صفحه نوشته شده را در حداقل فاصله و هم سطح با مانيتور قرار دهيد. برای اينكار مي توانيد از copyholder استفاده كنيد.
۶. فاصله مانيتور با چشمان شما بايد ۵۰ تا ۶۰ سانتي متر باشد.
۷. روشنايی و كنتراست مانيتور خود را تنظيم كنيد. ميزان روشنايی مانيتور بايد با روشنايی اتاق هماهنگی داشته باشد. يك روش برای تنظيم روشنايی مانيتور اين است كه به يك صفحه وب با زمينه سفيد (مثل اين صفحه) نگاه كنيد. اگر سفيدی صفحه برای شما مثل يك منبع نور است روشنايی مانيتور زياد است و بايد آن را كم كنيد. در مقابل، اگر صفحه كمی خاكستری به نظر مي رسد روشنايی  را زياد كنيد. 
۸. اگر علي رغم رعايت توصيه های گفته شده باز هم دچار علائم  هستيد مي توانيد از عينك های مخصوص استفاده كنيد زيرا گاهی مشكل در ديد متوسط است. ما بطور معمول كمتر از ديد متوسط استفاده مي كنيم زيرا بيشتر اوقات يا اشياء دور را نگاه می کنيم و يا اشياء نزديك. ولی مانيتور كامپيوتر دقيقا در فاصله ای از چشم قرار مي گيرد كه مربوط به ديد متوسط است. برای دريافت عينك مناسب كامپيوتر به چشم پزشك مراجعه كنيد.
۹. هنگام كار با كامپيوتر سعی كنيد گردن خود را راست نگهداشته و شانه را عقب بدهيد. قوز كردن هنگام كار طولانی با كامپيوتر سبب دردهای گردن و شانه ها مي شود. كاملا پشت خود را به صندلی بچسبانيد. همچنين ارتفاع صندلی خود را طوری تنظيم كنيد كه كف پاها روی زمين قرار داشته و زانوی شما در زاويه ۹۰ درجه قرار داشته باشد. Keyboard و Mouse بايد پايين تر از آرنج و نزديك دستان
شما قرار داشته باشد.

+ نوشته شده توسط الهام در دوشنبه چهاردهم فروردین 1385 و ساعت 15:46 |

روزهاي نوروزي اين فرصت را براي همگان فراهم مي سازد تا براي دقايقي هم که شده ، سري به طبيعت بزنند. اصلاً ديدن طبيعت همانند ديدار از خويشاوندان و فاميل ، زيبا و مسرت بخش خواهد بود ، آنان که از چنين تجربه اي برخوردار بوده اند به ديگران توصيه مي کنند تا ارتباط دوستانه و مستمري با طبيعت برقرار سازند چرا که آرامش و سخت کوشي خود را مديون ارتباط با طبيعت تلقي مي کنند. البته حضور در طبيعت ، آن هم در ايام نوروزي ، به خصوص روز« سيزده بدر» از آيين هاي باستاني ايرانيان است که هرگز به فراموشي سپرده نخواهد شد. براي آنکه اجداد و نياکان ما طبيعت دوست و طبيعت مدار بوده اند. اما اين سفرها و حضور در طبيعت براي خود قواعد و اصولي دارد که اگر از آنها چشم پوشي شود و سهل انگاري مانع از انجام دقيق آنها گردد ، به ضرر مردم و طبيعت خواهد بود.

مسلماً کسي به اندازه انسان در حفظ و نگهداري طبيعت موثر نيست. پس هيچ انساني حق ندارد که در حق طبيعت احجاف کند و هر گونه ظلم و ستم را بر آن روا دارد.

همان گونه که  انسان ها نسبت به هم حق و حقوقي دارند که اگر از آنها سرپيچي کنند ، به عنوان خاطي و مجرم در دادگاه مورد بازخواست قرار خواهند گرفت ، ظلم به طبيعت نيز جرم محسوب مي شود و مراجع قانوني نسبت به آن قوانيني را تعبيه و در صورت تخطي با خاطيان برخورد قانوني مي کنند .پس نگذاريم که طبيعت از ما برنجد.

 اگر پدر و مادرها از همان دوران کودکي ، فرزندان خود را با طبيعت آشتي دهند ، اين ارتباط دوستانه با طبيعت ، اتفاقات خوشايندي را براي هستي رقم خواهد زد. در مناطقي که هنوز مردم آن با طبيعت ارتباط تنگاتنگي دارند و زندگي شان از طريق اين ارتباط دو جانبه تأمين مي شود، اين دوستي غير قابل انقطاع به نظر مي رسد و مردم نسبت به طبيعت همانند فرزندانشان احساس مسئوليت مي کنند و براي آن دل مي سوزانند تا طبيعت نيز در برقراري يک زندگي آرامش بخش و مستغني مدديار آنان باشد. در عين حال روحيه اين آدم ها با طبيعت پيرامون خود گره خورده است و گويي اين دو يکي شده اند. مردماني که در شهرهاي بزرگ سکني گزيده اند و بنا به شرايط روز ، کمتر در ارتباط با طبيعت هستند ، هيچ چاره اي ندارند جز اينکه فرصت هاي به دست آمده را صرف ارتباط با طبيعت کنند. بسياري از روانپزشکان نيز بر اين نکته تاکيد کرده اند که ارتباط انسان با طبيعت ، ثمرات مفيدي را در پي خواهد داشت و در صورت قطع چنين ارتباطي انواع بيماري هاي روان پريشانه زندگي فردي و جمعي آنان را تهديد خواهد کرد. شايد بالارفتن ميزان آمار و ارقام افسردگي در شهرهاي بزرگ دليل عمده اي در بيان چنين اتفاقات ناخوشايندي باشد

+ نوشته شده توسط الهام در یکشنبه سیزدهم فروردین 1385 و ساعت 14:41 |

دوازده سال از عمر من و فریبا مي گذشت. بک روز به تقليد از يک برنامه تلويزيوني تکه کاغذي به او دادم و گفتم : فريبا بيا کاغذ را براي يک دوستي ابدي با خون خود مهر و امضا کنيم او نيز پذيرفت . آن روز عصر وقتي اين کاغذ به دست عمه ام افتاد قيافه غم زده اي به خودش گرفت و گقت : ابن مزخرفات چيست که نوشته ايد ؟

 مثل يک خروس جنگي تکه کاغذ ميثاقمان را از دست عمه ام ربودم و براي اولين بار در مقابل او ايستادم و گفتم: اين کاغذ مال من است.  شما حق نداشتيد به آن دست بزنيد . عمه ام تبسمي بر لب راند و گفت : بسيار خوب اما بدان يک دوستي خالص با چند قطره خون روي کاغذ محکم نمي شود بلکه ابن صداقت ماست که دوستي ها را به وجود مي اورد ...  .

اتفاقا من خيلي خوشحالم که تو يک دوست و همبازي براي خودت انتخاب کرده اي  زيرا من نميتوانم مصاحب خوبي براي تو باشم . عمه ام راست مي گفت . تا قبل از اشنايي با فريبا من دوست و همبازي نداشتم . شايد هم اين دير جوشي تقصير خودم بود مادرم بعد از به دنيا آوردن من براي هميشه جشم از دنيا بست پدرم مرا نزد مادرش گذاشت و خودش گم شد .

پنج ساله بودم که مادربزگم مرد و من به خانه عمه ام رفتم . عمه ام در آن شهرستان جنوبي معلم بود . ضمنآ بک مغازه لوازم التحرير فروشي هم داشت و چون من دختر ترسو و کم جراتي بار آمده بودم ،  هميشه مثل سايه در پي و پناه عمه ام حرکت مي کردم . اما از وقتي با فريبا آشنا شدم کم کم از  عمه ام فاصله گرفتم . پدر و مادر فريبا براي مدتي در شهر ما يک ماموريت اداري داشتند و فريبا در مدرسه کنار من مينشست او بر خلاف من که گيسواني سياه و پوستي گندمگون داشتم , از طرف بچه ها به سفيد برفي لقب گرفته بود زيرا پوستي سفيد و شيري رنگ و گيسواني طلايي داشت . دوستي ما آنقدر محکم بود که تا وقت خواب از هم جدا نمي شديم در اين ميان فرزاد رقيب من بود . از آنجا که خانشان در کنار خانه فريبا قرار داشت و دو سال هم از ما بزرگتر بود , با اجازه پدر و مادر فريبا هم مراقب او بود و هم آموزگارش... من هميشه از اينکه فرزاد جاي مرا در قلب تنها دوستم بگيرد وحشت داشتم . اما با رفتن فرزادو خانواده اش به يک شهر ديگر  خيالم براي هميشه از وجود رقيب آسوده شد.

با بزرگ شدن من و فريبا , دوستي ما مستحکم تر شد طوري که کوچکترين کاري را از يک ديگر مخفي نمي کرديم . بعد از آن که ديپلم خود را گرفتيم، چون در شهر ما دانشکده وجود نداشت من به  مغازه عمه ام رفتم و پدر و مادر فريبا از شهر ما منتقل شدند تا فريبا در يک شهر بزرگ بتواند به  تحصيلاتش ادامه بدهد . اما يک سال بعد در شهر ما نيز يک دانشکده تاسيس شد و من هم توانستم  به تحصيلاتم ادامه بدهم . چند ماه بعد در حالي که در دانشکده با عجله از چند پله پايين مي آمدم   ناگهان بين من و پسري که شتابان از پله ها بالا ميرفت برخوردي روي داد و کتابهايم روي زمين پخش شد و هر يک از ما به گوشه اي افتاديم .

اما وقتي آن جوان کتاب هايم را جمع کرد و به طرف من آمد تا معذرت خواهي کند ، هر دو يکه خورديم . زيرا بعد از پنج سال , من فرزاد را در مقابل خود  ديدم و او نيز از ديدن من يکه خورد . لحظاتي چند به سکوت گذشت  و  سپس فرزاد که زودتر از من بر خودش مسلط شده بود گفت : لعيا چقدر بزرگ شده اي ! هميشه فکر ميکردم همان اندازه خواهي ماند .
از استد لالش خندم گرفت و گفتم : مثل اينکه خودت بزرگ نشده اي ...  خوب معلومه هر بچه اي بالاخره  جوان و هر جواني پير خواهد شد . فرزاد خنديد و گفت : حال عمه خانم چطوره ؟ آيا هنوز هم مغازه اش را دارد ؟ البته اما فعلا من روزها در مغازه هستم و عمه عصر ها به مغازه مي آيد .
بعضي از روزها هم شاگرد خصوصي دارد , چون دو سال است که بازنشسته شده است .

آن روز من و فرزاد تا مقابل مغازه با هم گل گفتيم و گل شنيديم . فرزاد در بين راه از من درباره فريبا سوال کرد , کجاست ,چه ميکند و ... آيا در همان شهر است و يا ؟ ... من هم براي فرزاد گفتم فريبا در شيراز زندگي ميکند . دانشجو است و هنوز هم ازدواج نکرده و مدام به وسيله نامه و تلفن از حال يکديگر خبر ميگيريم .
آن روز فرزاد به ديدن عمه ام آمد و او به من گفت که ليسانس خود را گرفته است و چون در رشته الکترونيک فارغ تحصيل شده است , به زادگاه خود بازگشته و پدرش توانسته براي او کاري پيدا کندو قصد دارد يک مغازه هم براي تعمير وسايل الکترونيکي باز کند و ...  .

عمه ام بلافاصله مغازه کنار خود را که مدتها بود خالي مانده و تبديل به انبار وسايل عمه ام شده بود با شرايطي سهل و آسان به وي پيشنهاد کرد و از چند روز بعد فرزاد با کمک من و عمه ام , در مغازه مشغول به کار شد و در اندک مدتي کارش رونق پيدا کرد , زيرا در شهر ما تعمير کار دوره ديده و متخصص وجود نداشت و دو سه نفر تعمير کار تجربي بيشتر نداشتيم .

مهمتر از آن فرزاد هم مودب و وقت شناس بود و هم با مشتريان خود رفتاري دوستانه داشت . ازآن به بعد مدام فرزاد را ملاقات ميکردم , زيرا بعد از ظهر در دانشگاه کار ميکرد و قبل از ظهر نيز سرگرم کار در مغازه بود . فرزاد در عين کار توضيحاتي هم درباره تعمير راديو , ظبط , تلويزيون و ويديو به من مي داد و من هم با دقت به راهنمايي هاي  او توجه نشان مي دادم . زيرا هم به اينگونه کارها علاقه داشتم و هم به فرزاد علاقه مند شده بودم . اگر چه فرزاد  هيچ وقت از علاقه اش به من سخني بر زبان نياورده بود , اما تمام همسايگان ما حدس مي زدند که به زودي خبر ازدواج ما را خواهند شنيد . زيرا بعد از ظهرها با هم به دانشکده مي رفتيم و شبها تا مرا به خانه نمي رساند خودش به طرف خانه شان نمي رفت . يک هفته به عيد نوروز مانده بود نامه اي از فريبا به دستم رسيد . در نامهاش نوشته قرار است به زودي همراه پدر و مادرم براي ديدار از پدر بزرگ و مادر بزرگ به شهرتان بياييم اگر چه از اين موضوع خيلي خوشحال شدم اما بي اختيار احساس وحشت کردم . چون فريبا به مراتب زيباتر از من بود و خويشاوندي دوري هم با فرزاد داشت . با اين احساسات متضاد , خودم را آماده ديدار از تنها دوست دوران دبيرستان و تمام زندگي ام کردم , اما به فرزاد در اين باره حرفي نزدم .

درست در شب عيد که مطابق يک سنت قديمي همه اهالي شهر ابتدا به گورستان مي روند و به اموات خود سر مي زنند و به ديدار سادات و بزرگان خانواده خود مي شتابند, فريبا و خانواده اش وارد شهرمان شدند و در گورستان با يکديگر روبرو شديم . آنقدر از ديدن يکديگر خوشحال شديم که بي توجه به حضور مردم به طرف هم دويديم و در آغوش هم فرو رفتيم . فريبا به راستي دوست داشتني شده بود .آنقدر زيبا و برازنده بود که به مثل الماس مي درخشيد .
وقتي تب ديدار ناگهاني ما در هم شکست , متوجه فرزاد شدم که مثل مجسمه در چند قدمي ما ايستاده است , خواستم آن دو را به هم معرفي کنم که فرزاد پيشدستي کرد و گفت : خوشبختانه احتياج به معرفي نيست , چون من و فريبا خانم از قديم با يکديگر آشنا بوده ايم , البته اگر ايشان هنوز بنده را به ياد داشته باشند .

نمي دانم در لحن فرزاد چه بود که از شنيدنش به خود لرزيدم و عقب نشيني کردم و به حالت قهر به عمه ام پيوستم . اما آن دو بدون توجه به حالت من با يکديگر گرم گرفتند و فرزاد همراه فريبا به طرف افراد خانواده او رفت ... و ديگر آنها را در بين جمع نيافتم .
تا روز سيزدهم فروردين , يکي دو بار بيشتر فرزاد و فريبا را نديدم , در حالي که اميدوار بودم روزي يک بار آن دو را ببينم . روز سيزده به در , توي باغ سردار علي خان تنگستاني در حالي که به اتفاق عمه ام زير درخت کهنسالي نشسته بوديم , فريبا به ديدنم آمد . مرا در آغوش کشيد و بوسيد و پس از آن مرا وادار کرد ديدني هاي باغ را به او نشان بدهم .در بين راه بي مقدمه به من گفت : لعيا جان , آيا تو واقعا فرزاد را دوست داري ؟

يکه خوردم و در حالي که سعي مي کردم به صورت او نگاه نکنم , گفتم : متوجه منظورت نشدم , چرا اين سوال پيش کشيدي ؟
-
آخر... او... از من خواستگاري کرده است ...
-
چه مانعي دارد ؟
-
من هنوز به او جواب نداده ام ... چون فکر مي کردم ... تو به او علاقه مند هستي و...
-
اشتباه ميکني ... وانگهي عشق بايد دو طرفه باشد . او تا کنون اظهار علاقه به من نکرده است ... نه ... از نظر من اصلا مشکلی نيست که او با تو ازدواج کند ...
آن روز و آن شب با همه تلخي اش گذشت و يک هفته بعد خبر نامزدي آنها را شنيدم و اين که قرار است يک ماه ديگر ازدواج کنند . حس ميکردم هيچ چيز براي من مهم نيست , چون بهترين دوست و مرد مورد علاقه ام را با هم از دست داده بودم .
يک ماه بعد , آنها با يکديگر ازدواج کردند و باشروع تعطيلات دانشگاهي , فريبا مجددا به شهر ما آمد وبا فرزاد خانه اي اجاره کرده , زندگي مشترکشان را شروع کردند . من سعي مي کردم کمتر به ديدن فريبا بروم و رفت آمدم را به مغازه فرزاد قطع کردم و مجددا در لاک خود فرو رفتم .

عمه ام شاهد دگرگوني هاي  روحي من بود , اما سعي ميکرد کمتر در اين باره با من صحبت کند تا به مرور زمان زخمهايي که بر قلب و روحم نشسته بود , التيام يابد ... يک روز مادر فريبا به خانه ما آمد و ضمن حرفهايش از من گلايه کرد که چرا يکباره ترک دوستم را کرده ام و از من خواهش کرد او را تنها نگذارم و با کنايه به من فهماند که فريبا مشکلاتي دارد که مانع از خوشبختي او شده است . کنجکاوي وادارم کرد تا عصر همان روز به ديدن فريبا بروم . وقتي در را باز کرد , از خوشحالي فرياد کشيد و مرا در آغوش گرفت و به داخل منزل  برد . اما مثل هميشه سرحال و شاد نبود . چهره اش رنگ پريده وچشمانش قرمز بود . مثل آن بود که  قبل از آمدن من , چند ساعت گريه کرده است . صداي فرزاد را از زير زمين خانه شنيدم که مرا به نام صدا مي کرد . وقتي که به ديدن او رفتم , ديدم که زير زمين خانه را تبديل به کارگاه کرده است . او از من خواست تا کمي کمکش کنم و در ضمن سخنانش به من گفت که فريبا مثل من علاقه اي به کارهاي او نشان نميدهد .

در حالي که به وي کمک مي کردم و قطعاتي را که نام مي برد به دستش مي دادم , در دلم گفتم : تقصير خودت است که با من ازدواج نکردي , اگر با من ازدواج کرده بودي براي تو همکار خوبي ميشدم .
از بين صحبت هاي آن دو متوجه شدم فرزاد مقداري بدهي بالا آورده است . به همين سبب از فريبا خواسته است براي مدت يک سال خانه را تخليه کنند و به خانه پدر مادرش بروند تا او بتواند بدهي هايش را بپردازد , اما فريبا حاضر به اين کار نشده است ...
شب هنگام وقتي با خوشحالي موضوع اختلاف آنها را براي عمه ام حکايت مي کردم و از خودخواهاي فريبا سخن مي گفتم عمه ام حرف مرا قطع کرد و به من هشدار داد که در زندگي آنها دخالت نکنم . آنها صلاح کارشان را بهتر مي دانند . من با حالتي خشم آلود به بستر رفتم . اما صبح با زنگ تلفن فريبا از خواب بيدار شدم . در حالي که گريه مي کرد از من خواهش کرد بي معطلي به ديدارش بروم .

وقتي سراسيمه خودم را به آنجا رساندم , فريبا بعد از گريه طولاني گفت : من در آينده مادر خواهم شد . اما هنوز فرزاد از اين موضوع بي خبراست . زيرا او با تمام توانش تلاش مي کند تا مغازه اي در حوالي دانشگاه تهيه کند و به خاطر همين موضوع رفتارش با من تغيير کرده است . در چنين شرايطي , تنها راه نجات او و من با اين همه بدهکاري که داريم , از بين بردن بچه و جدايي مان از يکديگر است . در اين ميان تنها کسي که مي تواند به من کمک کند تو هستي ...
در نهايت خود خواهي , قول دادم کسي را پيدا کنم که بتواند بچه را از بين ببرد و به خاطر جدايي آنها حاضر شدم تمام پس اندازم را در اختيارفريبا بگذارم . دو روز بعد در حالي که نشاني يک پرستار را که به طور مخفيانه اقدام به اين کار نا پسند مي کرد , روي يک تکه کاغذ نوشتم و به ديدن فريبا رفتم .

 
بايد اعتراف کنم وقتي کاغذ و پولهايم را به وي دادم ناگهان پشيمان شدم و سخنان عمه ام را به ياد آوردم که از من خواسته بود در زندگي آنها دخالت نکنم . اما به رغم اصرارم , فريبا لباسش را پوشيده , عازم بيرون بود که ناگهان فرزاد را چون پلنگي زخم خورده سر راه خود يافتيم . او سد راه ما شد ودر حالي که با نگاهي نفرتبار به من نگاه ميکرد ؛ به فريبا که از ورود بي موقع او به خانه و اينکه حرفهاي ما را شنيده و مات و مبهوت بود  گفت : با هزار شور و شوق به خانه آمده بودم تا مژده خريد مغازه و پرداخت بدهي هايمان را به تو بدهم و بگويم ديگر لزومي به تخليه خانه نداريم . زيرا مسيولين دانشگاه با وام درخواستي من موافقت کرده اند و دو کارخانه سرشناس سازنده لوازم صوتي - تصويري نيز نمايندگي خود را به من داده اند , اما وقتي متوجه شدم تو و اين دوست به ظاهر مهربانت قصد داريد خون فرزند بي گناه مرا بر زمين بريزيد و نزديک بود دستم را به خون شما آلوده کنم
.

سپس فرزاد از سر راه من کنار رفت و گفت : اميدوارم از اين پس در قالب دوست , کمر به دشمني با من و همسر عزيزم نبندي ... و اميدوارم از اين پس هرگز تو را در اين خانه نبينم .
با چشمان گريان خانه آنها را ترک کردم و تا يک سال بعد که آنها براي عذر خواهي همراه کودک خردسالشان به خانه ام آمدند , از شدت خجالت به ديدن آنها نرفتم ... .
امروز که سالها از آن روز شوم مي گذرد , خودم دو فرزند دارم . ما با فريبا و فرزاد در يک خانه دو طبقه زندگي مي کنيم و همسرم نيز يکي از دوستان فرزاد و شريک او است . هر وقت نگاهم به روشنک مي افتد که با بچه من بازي ميکند , از خجالت آب مي شوم و خدا را شکر مي کنم که با رسيدن به موقع فرزاد , آن حادثه وحشتناک رخ نداد.

 

 

 

+ نوشته شده توسط الهام در جمعه یازدهم فروردین 1385 و ساعت 9:8 |
به نام حضرت دوست

من الهام خاكعلي دختر ۱۳ ساله هستم كه كار وبلاگ نويسي را از امروز شروع كردم و اميدوارم با ياري خدا و نظرات شما عزيزان به اهدافم برسم.

+ نوشته شده توسط الهام در جمعه بیست و یکم بهمن 1384 و ساعت 15:18 |

طراحی اواع فلش رایگان

IBA BLOG

IBA BLOG

IBA BLOG

IBA BLOG

IBA BLOG

IBA BLOG

IBA BLOG

IBA BLOG

IBA BLOG

IBA BLOG

IBA BLOG

Powered by : 2khali.blogfa.com

کمیابترین کدهای جاوا

فالنامه
براي ديدن فال خود ابتدا نيت کنيد سپس بر روي يکي از دايره هاي موجود کليک کنيدتا فال خود را مشاهده کنيد












2khali